ایران:ساختار پیازی قدرت
چرا غرب تابآوری ایران را اشتباه تحلیل میکند؟ نوشته راگو کندری ، در تایمز اسرائیل
بحران بزرگی به عنوان آغاز یک پایان تفسیر شده است: جنگ ایران و عراق، قیامهای دانشجویی، جنبش سبز، کارزار فشار حداکثری، اعتراضات «زن، زندگی، آزادی»، بحرانهای اقتصادی، رویاروییهای منطقهای، ترور مقامات ارشد نظامی و رقابتهای جناحی داخلی. پیشبینیها تغییر میکنند، اما نتیجهگیری یکسان باقی میماند: این بار رژیم سقوط خواهد کرد. با این حال، سیستم بقا مییابد.
این پایداری معمولاً با مفاهیم آشنایی توضیح داده میشود: سرکوب، ایدئولوژی، پروپاگاندا یا شرایط ژئوپلیتیک. این توضیحات حاوی رگههایی از حقیقت هستند، اما ناقص میمانند زیرا به جای ساختار، بر رفتار تمرکز دارند. دلیل اصلی در جای دیگری نهفته است.
غرب همچنان ایران را اشتباه درک میکند، زیرا به تحلیل جمهوری اسلامی به عنوان یک دولت-ملت متعارف ادامه میدهد؛ در حالی که اینگونه نیست. یک دیکتاتوری سنتی هم نیست. جمهوری اسلامی یک «معماری بقا» است.
این سیستم از دل انقلاب متولد شد، در جنگ صیقل خورد، با تحریمها منزوی شد، با ناآرامیهای داخلی به چالش کشیده شد و با دشمنان خارجی مواجه گشت. تحت این شرایط، رژیم به تدریج به چیزی متفاوت از سیستمهای سیاسی تبدیل شد که بیشتر سیاستگذاران غربی عادت به مطالعه آن دارند.
هندسه استراتژی غرب پیرامون تصویر یک «هرم» بنا شده است، اما واقعیت ایران شبیه به یک «پیاز» است. این تمایز صرفاً تئوریک نیست؛ بلکه توضیح میدهد چرا بسیاری از سیاستهای غربی نتوانستهاند نتایج دلخواه خود را به بار آورند.
توهم هرم بیشتر دولتها مانند هرم عمل میکنند. قدرت از طریق نهادهای مشخص به سمت پایین جریان مییابد. اقتدار متمرکز است و تصمیمگیری از یک سلسلهمراتب پیروی میکند. به رهبری آسیب بزنید، بوروکراسی را تضعیف کنید، اقتصاد را مختل کنید، و در نهایت ساختار شروع به ترک خوردن میکند. این فرض منطقی به نظر میرسد، زیرا اغلب کارساز است.
اما جمهوری اسلامی بر اساس این مدل تکامل نیافت. تجربه انقلاب به رژیم آموخت که مشروعیت به تنهایی کافی نیست. جنگ ایران و عراق به آن آموخت که قدرت نظامی به تنهایی کافی نیست. تحریمها به آن آموخت که ادغام اقتصادی میتواند به یک نقطه ضعف تبدیل شود. ناآرامیهای داخلی نیز به آن آموخت که نمیتوان به نهادهای سیاسی به عنوان تنها ستونهای ثبات تکیه کرد.
هر بحران یک درس به همراه داشت و هر درس، لایه دیگری ایجاد کرد. با گذشت زمان، سیستم دیگر شبیه به هرم نبود و به چیزی بسیار پیچیدهتر تبدیل شد. به جای تمرکز قدرت در یک زنجیره فرماندهی واحد، مراکز اقتدار همپوشان و گاهی رقابتی ایجاد کرد. به جای تکیه بر یک نهاد، نهادهای موازی ساخت. به جای حذف موازیکاری، آن را در آغوش کشید. هدف، کارایی نبود؛ هدف، بقا بود. یک هرم به دنبال نظم است، اما یک پیاز به دنبال دوام.
یک هرم زمانی میشکند که مرکزش در معرض دید و آسیب قرار گیرد، اما یک پیاز زنده میماند زیرا هر لایه از مرکز محافظت میکند. این همان منطقی است که بسیاری از ناظران خارجی از دیدن آن ناتوانند.
کالبدشکافی پیاز در مرکز، هسته ایدئولوژیک جمهوری اسلامی قرار دارد: دکترین ولایت فقیه. محاسن یا معایب آن، ارتباطی با کارکرد ساختاریاش ندارد؛ این دکترین به عنوان منبع مشروعیتی عمل میکند که کل سیستم حول آن سازماندهی شده است. پیرامون این مرکز، لایههای محافظ متعددی وجود دارد.
لایه اول، نهاد روحانیت است که تداوم، مشروعیت و حافظه نهادی را فراهم میکند. دولتها تغییر میکنند، رؤسای جمهور میآیند و میروند، جناحهای سیاسی صعود و افول میکنند، اما شبکه روحانیت باقی میماند.
لایه دوم، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است. بسیاری از ناظران خارجی همچنان به سپاه به عنوان یک سازمان نظامی مینگرند که این یک سوءتفاهم بنیادین است. سپاه همزمان یک نیروی نظامی، یک شبکه اطلاعاتی، یک بازیگر سیاسی، یک ذینفع اقتصادی و یک نهاد استراتژیک است. سپاه صرفاً از دولت دفاع نمیکند، بلکه از بسیاری جهات، دولت را در درون خود جای داده است.
لایه سوم شامل بدنه اداری و رسمی حکومت است: وزارتخانهها، آژانسهای دولتی، ساختارهای استانی و نهادهای بوروکراتیکی که عملکرد روزمره کشور را حفظ میکنند.
لایه چهارم اقتصادی است. دههها تحریم پیامدهایی داشت که بسیاری از سیاستگذاران غربی پیشبینی نمیکردند. تحریمها به جای تضعیف ساده رژیم، توسعه شبکههای اقتصادی جایگزینی را تشویق کردند که قادر به فعالیت در خارج از چارچوبهای متعارف هستند. این شبکهها به منابع تابآوری تبدیل شدند. با گذشت زمان، بخشهای کاملی از اقتصاد، منافعی پیدا کردند که مستقیماً به ادامه سیستم موجود گره خورده است.
لایههای بیرونی به فراتر از مرزهای ایران گسترش مییابند. بحثهای غربی مکرراً این روابط را با ادبیات «نیروهای نیابتی» توصیف میکنند، اما این اصطلاح بیش از حد سادهانگارانه است. از دیدگاه تهران، این شبکهها به عنوان عمق استراتژیک عمل میکنند. آنها لایههای امنیتی خارجی هستند که برای دور نگه داشتن درگیریهای احتمالی از مرکز طراحی شدهاند. نتیجه، سیستمی است که در آن هیچ لایهای به تنهایی بار بقا را به دوش نمیکشد. هر لایه از لایههای دیگر محافظت میکند و هر لایه بخشی از فشار وارد شده به سمت هسته را جذب میکند.
چرا فشار نتایج غیرمنتظرهای به بار میآورد؟ یکی از فرضهای پایدار سیاست غرب این است که فشار باعث ایجاد آسیبپذیری میشود. در یک هرم متعارف، این فرض اغلب درست است. در یک ساختار پیاپی، فشار واکنش متفاوتی ایجاد میکند: فشار، انطباق و سازگاری را فعال میسازد.
وقتی تحریمها اقتصاد را هدف قرار میدهند، بخشهای مستقل ممکن است تضعیف شوند در حالی که شبکههای غیررسمی گسترش مییابند. وقتی ناآرامیهای سیاسی پدیدار میشوند، بازیگران میانهرو ممکن است نفوذ خود را از دست بدهند در حالی که نهادهای امنیتی قدرت بیشتری میگیرند. وقتی تهدیدهای خارجی افزایش مییابد، روایت رژیم از مقاومت، اهمیت و ارتباط مجددی پیدا میکند.
این به معنای بیاثر بودن فشار نیست و به این معنی هم نیست که رژیم آسیبناپذیر است. خسارتها واقعی و هزینهها سنگین است. اشتباه در این فرض نهفته است که خسارت به طور خودکار به فروپاشی ترجمه میشود. ایران فشار را به صورت خطی جذب نمیکند، بلکه آن را در میان لایههای متعدد توزیع مینماید. برخی لایهها تضعیف میشوند و برخی دیگر سختتر میگردند. سیستم خود را تنظیم میکند. پوست بیرونی آسیب را جذب میکند تا هسته داخلی زنده بماند.
این الگو برای دههها تکرار شده است. با این حال، سیاستگذاران غربی همچنان هر نشانهای از ضعف را به عنوان دلیلی بر نزدیک بودن فروپاشی کل ساختار تفسیر میکنند. آنها «آسیبپذیری» را با «شکنندگی» اشتباه میگیرند، در حالی که این دو یکی نیستند.
توهم دیپلماسی همین سوءتفاهم ساختاری در دیپلماسی نیز ظاهر میشود. مذاکرهکنندگان غربی اغلب به گونهای با ایران برخورد میکنند که گویی دارای یک اراده دولتی واحد است. آنها فرض میکنند توافقات حاصل شده با مقامات ارشد میتواند مستقیماً به اجرای سیاست ترجمه شود. اما ایران از طریق یک مرکز واحد اقتدار اداره نمیشود. نهادهای سیاسی، سازمانهای امنیتی، شبکههای اقتصادی، بازیگران روحانی و ذینفعان استراتژیک، همگی در چارچوب کلان حفظ رژیم فعالیت میکنند. آنها همیشه اولویتهای یکسانی ندارند و منافعشان همیشه یکی نیست. در نتیجه، توافقها حتی پس از امضا نیز مکرراً با مقاومت مواجه میشوند.
غرب اغلب این را به عنوان سوءنیت تفسیر میکند. در بسیاری از موارد، این چیز دیگری است: این یک اصطکاک ساختاری است. لایههای مختلف سیستم در حال محافظت از منافع متفاوتی هستند. بوروکراسی ممکن است به دنبال سازش باشد، شبکههای اقتصادی ممکن است از از دست دادن موقعیتهای ممتاز خود بیم داشته باشند و نهادهای امنیتی ممکن است خطرات استراتژیک را درک کنند. نتیجه این وضعیت، تاخیر، کارشکنی، بازتفسیر و مقاومت است. آنچه از بیرون به عنوان ناسازگاری به نظر میرسد، اغلب بازتابی از پویاییهای داخلی یک سیستم لایهلایه است.
افسانه جانشینی دوران رو به پیشِ پس از خامنهای، موج جدیدی از گمانهزنیها را ایجاد کرده است. بسیاری از ناظران بر این باورند که جانشینی، بزرگترین لحظه آسیبپذیری رژیم خواهد بود. شاید اینطور باشد؛ اما بار دیگر، این فرض ریشه در تفکر هرمی دارد. مرگ یک حاکم لزوماً به معنای مرگ یک ساختار نیست.
جانشینی در ایران صرفاً جایگزینی یک فرد نیست، بلکه بازتنظیم روابط میان لایههای متعدد قدرت است. نهاد روحانیت، سپاه پاسداران، ذینفعان اقتصادی، نهادهای سیاسی و شبکههای استراتژیک همگی در نتیجه این رویداد دارای منافعی هستند. رقابت میان آنها بدون شک تشدید خواهد شد، اما رقابت در درون یک ساختار نباید به طور خودکار با فروپاشی خود آن ساختار اشتباه گرفته شود.
جمهوری اسلامی تعمداً به گونهای طراحی شده است که از بحرانهای بزرگتر از افراد جان سالم به در ببرد. معماری آن منعکسکننده همین هدف است. مرگ یک رهبر یک «رویداد» است، اما تابآوری یک سیستم یک «وضعیت» است.
اشتباه گرفتن آسیبپذیری با شکنندگی هیچکدام از اینها نباید به عنوان استدلالی برای دائمی بودن جمهوری اسلامی تفسیر شود. هیچ نظم سیاسی دائمی نیست و تاریخ هیچ استثنایی قائل نمیشود.
ایران با چالشهای عمیقی روبروست: رکود اقتصادی، تغییرات دموگرافیک، کاهش اعتماد عمومی، رقابتهای نخبگان، تغییرات تکنولوژیک و تقاضاهای رو به رشد اجتماعی، همگی فشار شدیدی بر سیستم وارد میکنند. خود لایهها نیز تحت فشار هستند. اما فشار و فروپاشی مترادف یکدیگر نیستند.
اشتباه مرکزی سیاست غرب، تمایل به تمرکز بر بازیگران به جای ساختارها بوده است. رؤسای جمهور تغییر میکنند، ژنرالها صعود و افول میکنند، سیاستها دگرگون میشوند، اعتراضات شکل میگیرند و مذاکرات آغاز میشوند و پایان مییابند؛ با این حال، معماری زیرین پابرجا میماند. برای دههها، استراتژی غرب میان دو توهم نوسان داشته است: عادیسازی یا فروپاشی. هیچکدام از این دو فرض، واقعیت ایران را به اندازه کافی توضیح نمیدهند.
