بحث ایران در آمریکا بر اساس یک انتخاب نادرست است
نوشته راگو کندری — مدیر اندیشکده شهوند، در تایمز اسرائیل
بحث و تبادل نظر در آمریکا پیرامون مسئله ایران همچنان حول یک دوگانه آشنا میچرخد: تعامل یا تقابل. در دولتهای مختلف، جلسات استماع کنگره و اندیشکدهها، این دو قطب مرزهای تفکر سیاستی را تعیین میکنند. با این حال، این چارچوب دیگر نه بازتابدهنده مسیر تحولات داخلی ایران است و نه با واقعیتهای راهبردی خاورمیانه همخوانی دارد.
مشکل این نیست که ایالات متحده رویکرد اشتباهی را انتخاب کرده است؛ بلکه مشکل اینجاست که این بحث بر پایه یک فرض معیوب استوار است—این فرض که میتوان ماهیت ایران را صرفاً از طریق فشارهای خارجی یا ادغام دیپلماتیک بهطور معناداری تغییر داد. هر دو رویکرد با ایران عمدتاً به عنوان یک هدفِ سیاستی برخورد میکنند، نه به عنوان جامعهای که در حال تجربه یک تغییر داخلی بلندمدت است؛ تغییری که ابزارهای خارجی تنها به صورت جزئی بر آن تأثیر میگذارند.
این امر باعث ایجاد یک عدم تطابق مداوم میشود: سیاست ایالات متحده میان تعامل و اجبار نوسان میکند، در حالی که تحولات ایران در طول یک خط زمانی مجزا حرکت میکند که برآمده از تغییرات نسلی، صلبیت ساختاری، انطباق اقتصادی و انتظارات اجتماعیِ در حال تغییر است.
مدل تعامل بر این فرض استوار است که ادغام در نظام بینالملل میتواند به مرور زمان رفتار ایران را تعدیل کند. در مقابل، مدل تقابل فرض را بر این میگذارد که فشار مستمر، حکومت را مجبور به تمکین میکند یا ظرفیتهای خارجی دولت را تضعیف خواهد کرد. هر دو دیدگاه حاوی بخشی از حقیقت هستند. دیپلماسی میتواند خطرات تنشزایی را کاهش دهد و فشار نیز میتواند فعالیتهای خاصی را محدود کند؛ اما هیچکدام از آنها چگونگی تغییرات داخلی ایران را در گذر زمان در نظر نمیگیرند.
ایرانِ امروز با تنشهای ساختاری عمیقی تعریف میشود: یک سیستم سیاسی سالخورده که بر جمعیتی جوان و متصل به دنیای دیجیتال حکومت میکند؛ اقتدار ایدئولوژیک متمرکز در کنار رفتارهای اجتماعیِ بهشدت غیرمتمرکز؛ و محدودیتهای اقتصادی مداوم که با انتظارات رو به افزایش برای پویایی و کرامت انسانی در تعارض است. این تنشها به کاهش تحریمها یا گشایشهای دیپلماتیک واکنش پیشبینیپذیری نشان نمیدهند و تحت فشار نیز به شکل خطی فرو نمیپاشند. آنها در درون جامعه تکامل مییابند، آن هم اغلب به اشکالی که از بیرون کشور تنها به صورت جزئی قابل مشاهده است.
آنچه در بحثهای واشنگتن جایش خالی است، توجه مداوم به ایران به عنوان «جامعهای در حال حرکت» است. در طول دهه گذشته، جامعه ایران دستخوش تغییرات چشمگیری در هنجارها، رفتارها و بیان سیاسی شده است.
در عین حال، شهروندان خود را از طریق راهکارهای فناورانه با محدودیتهای دولتی وفق دادهاند. بهرغم محدودیتهای گسترده در دسترسی دیجیتال، استفاده وسیع از فیلترشکنها (VPN) و پلتفرمهای ارتباطی غیرمتمرکز، یک فضای اطلاعاتی موازی ایجاد کرده است. این امر به معنای آزادسازی سیاسی نیست، اما انحصار دولت بر اطلاعات را تضعیف میکند و به گردش روایتهای جایگزین سرعت میبخشد. این تغییرات به مرور زمان انباشته میشوند و بهتدریج محیطی را که قدرت سیاسی در آن عمل میکند، بازآفرینی میکنند.
پایداری شکاف میان تعامل و تقابل، بیشتر بازتابدهنده مصلحتهای سیاسی است تا دقت تحلیلی. این دوگانه در حوزهای که با عدم قطعیت تعریف میشود، نوعی شفافیت ایجاد میکند؛ اما این شفافیت بهطور فزایندهای مصنوعی است. هر دو رویکرد فرض را بر این میگذارند که ورودیهای سیاست خارجی، محرکهای اصلی رفتار ایران هستند. در واقعیت، اقدامات خارجی ایران بهشدت با پویاییهای داخلی که در افقهای زمانی متفاوتی عمل میکنند، گره خورده است.
این موضوع توضیح میدهد که چرا سیاست ایالات متحده اغلب بدون ایجاد یک اثر راهبردی پایدار، دچار نوسان میشود. هر تغییر سیاستی، به جای پرداختن به مسیر زیرپوستی جامعه، به رفتارهای آنی و گذرا پاسخ میدهد.
یک چارچوب کاملتر باید چگونگی تأثیر شرایط سیاسی داخلی بر رفتارهای خارجی را در نظر بگیرد. دولتهایی که تحت فشار داخلی مستمر قرار دارند، اغلب بیثباتی را از طریق رفتارهای منطقهای به بیرون منتقل میکنند. در مورد ایران، فعالیتهای منطقهای از طریق شبکههای همسو و شرکای غیردولتی، کارکردهای متعددی دارد: ارسال سیگنالهای بازدارندگی، اهرمهای راهبردی و تحکیم تمایلات سیاسی داخلی. رفتار خارجی در این معنا، منفک از شرایط داخلی نیست، بلکه با آن درهمتنیده است.
اگر بحث فعلی بر یک انتخاب نادرست استوار است، راه حل جایگزین، گزینه سیاستی سوم نیست، بلکه طرح یک پرسش متفاوت است: سیاست ایالات متحده چگونه باید تحولات داخلی ایران را در گذر زمان لحاظ کند و در عین حال، خطرات منطقهای فوری را مدیریت نماید؟
این بازآفرینیِ چارچوب، بازدارندگی یا دیپلماسی را حذف نمیکند، بلکه آنها را در یک افق راهبردی طولانیتر قرار میدهد. در عمل، این به معنای اولویت دادن به محیط منطقهای است که ایران در آن فعالیت میکند—از طریق بازدارندگی، ثبات انرژی و هماهنگیهای امنیتی—و همزمان، سرمایهگذاری بر تحلیل مستمر پویاییهای داخلی ایران، از تغییرات نسلی گرفته تا جریانهای اطلاعاتی و فشارهای مشروعیت. این رویکرد همچنین مستلزم شناخت محدودیتهای نفوذ خارجی است: تعامل و فشار میتوانند شرایط را شکل دهند، اما مسیر داخلی ایران را به شیوهای خطی یا قابل کنترل تعیین نمیکنند.
محدودیت اصلی در بحث واشنگتن درباره ایران، اختلاف نظر بر سر تاکتیکها نیست، بلکه محدودیت در زاویه دید است. تعامل و تقابل متضاد یکدیگر نیستند؛ آنها دگرگونیهایی در درون یک چارچوب واحد هستند که قدرت ابزارهای سیاست خارجی را بیش از حد برآورد میکند.
ایران جامعهای در حال حرکت است که توسط نیروهای داخلی شکل میگیرد؛ نیروهایی که با فشار خارجی یا دیپلماسی تعامل دارند اما قابل تقلیل به آنها نیستند. من در تز خود تحت عنوان «دولت پیازی» (Onion State)، توضیح میدهم که چرا قدرت در ایران لایهلایه و تابآور است.
انتخاب واقعی بین تعامل و تقابل نیست؛ بلکه میان یک نگاه ایستا به ایران و یک نگاه پویا است که انتظارات اجتماعیِ در حال تکامل را در نظر میگیرد؛ از جمله تقاضاهای رو به رشد برای پاسخگویی سیاسی و حکمرانی سکولار. این روندها هم در داخل ایران و هم در میان جامعه مهاجر و دیاسپورا بهطور فزایندهای مشهود است، جایی که شاهزاده رضا پهلوی، رهبر اپوزیسیون در جامعه ایرانی، چشماندازهای سیاسی جایگزینی را برای دوران پس از جمهوری اسلامی پیش برده است.
تنها این چشمانداز وسیعتر و جامعهمحور است که پایهای برای یک سیاست واقعبینانهتر و پایدارتر از سوی ایالات متحده فراهم میکند.
