مشکل واقعی ایران
نوشته راگو کندری، در نشریه “تریبون استراتژیک اورشلیم” ، دیپلماسی گروگانگیری، جنگهای نیابتی و صدور ایدئولوژی.
نزدیک به پنج دهه است که جمهوری اسلامی ایران در برابر فشارهای مستمر آمریکا دوام آورده است؛ نه از طریق قدرت، مشروعیت یا تابآوری اقتصادی، بلکه از طریق «کاربرد استراتژیک». تهران آموخته است که چگونه ابزارهای نامتقارن خود — دیپلماسی گروگانگیری، جنگهای نیابتی و صدور ایدئولوژی — را به اهرم فشاری در یک نظم جهانی در حال تغییر تبدیل کند.
متأسفانه، واشینگتن با تهران به عنوان یک مشکل منطقهای و محصور در خاورمیانه برخورد کرده است، به جای آنکه آن را به عنوان یک گره کاربردی در اکوسیستم استراتژیک چین و روسیه ببیند. همزمان، واشینگتن با نادیده گرفتن رهبری دموکراتیک و معتبری که قادر به مهار انتقال قدرت در دوران پس از جمهوری اسلامی است — به ویژه شاهزاده رضا پهلوی — چشمانداز سیاسی داخلی ایران را اشتباه درک کرده و بین اجبار و سازش بدون داشتن یک هدف نهایی منسجم، در نوسان بوده است.
تکرارهای اخیر سیاست «فشار حداکثری»، شامل تحریمهای مجدد، هشدارهای نظامی و حملات محدود، اختلالات تاکتیکی ایجاد کردهاند اما به هیچ راه حل استراتژیکی منجر نشدهاند. ایران خود را تطبیق میدهد، حامیانش جبران میکنند و اهرم فشار آمریکا تحلیل میرود. نتیجه این وضعیت، نه تعدیل رفتار است و نه تغییر رژیم، بلکه یک «پایداری مدیریتشده» است؛ پیامدی که فرسایش قدرت جهانی آمریکا را تسریع میکند.
بدون شک، ایران چالشگر اصلی قدرت آمریکا نیست. این نقش بر عهده چین است. روسیه نیز نقش برهمزننده و تسهیلگر را دارد. در این میان، ایران به عنوان یک ابزار استراتژیک عمل میکند — داراییای کمهزینه و با قدرت تخریب بالا که تمرکز، منابع و ظرفیت سیاسی آمریکا را به خود مشغول میکند. اولویت پکن این است که تعهدات ایالات متحده را به جای تقابل متقارن، به صورت افقی گسترش دهد و ایران به خوبی در خدمت این هدف است. مسکو نیز توانمندیهای ایران — پهپادها، مربیان نظامی و شبهنظامیان — را در جبهههای پیرامونی خود، به ویژه در آفریقا، ادغام کرده است.
برای ایران، گروگانگیری یک تخلف گذرا نیست، بلکه یک رکن دولتسازی است. از سال ۱۹۷۹، جمهوری اسلامی از اتباع خارجی بازداشتشده — به ویژه آمریکاییها — به عنوان برگههای اخاذی و چانهزنی استفاده کرده است. طبق ارزیابیهای مرکز مطالعات منع اشاعه «جیمز مارتین»، تعداد شهروندان آمریکایی که در حال حاضر بازداشت شده یا سرنوشتشان نامعلوم است، از آمارهای رسمی فراتر میرود. منطق استراتژیک ساده است: گروگانها با هزینهای ناچیز، اهرم فشار ایجاد میکنند. این مدل ادامه مییابد چون کارآمد است.
جهانی شدن اکوسیستم نیابتی
شبکه نیابتی ایران دیگر محدود به منطقه نیست. آمریکای لاتین را در نظر بگیرید؛ هستههای مالی و لجستیکی مرتبط با حزبالله در ونزوئلا و منطقه سه مرزی نفوذ کردهاند و دور زدن تحریمها و دسترسی نامتقارن را تسهیل میکنند. در آفریقا، شبهنظامیان و مستشاران مرتبط با ایران در سراسر منطقه «ساحل» فعالیت میکنند و با بهرهبرداری از خلاءهای حاکمیتی، با نفوذ غرب مقابله میکنند. عملیاتهای مخفیانه با استفاده از واسطههای جنایتکار، مخالفان و مراکز مرتبط با اسرائیل را هدف قرار میدهند و کار اطلاعاتی را با جرایم سازمانیافته ترکیب میکنند؛ موضوعی که در تحقیقات یوروپل و سرویس امنیتی سوئد فاش شده است. سپس نوبت به خود ایالات متحده میرسد؛ در حالی که نفوذ عملیاتی محدود است، ارزیابیهای تهدید توسط وزارت امنیت داخلی آمریکا به فعالیتهای مداوم نظارتی و ارعابی مرتبط با سپاه پاسداران اشاره دارد. اثر استراتژیک این اقدامات، پیروزی در میدان نبرد نیست، بلکه «انحراف استراتژیک» است. ایران به دنبال تسلط در تنش نیست، بلکه به دنبال پیچیده کردن اولویتبندیهای ایالات متحده است.
احیای «فشار حداکثری» اثرات محسوس اما محدودی داشته است. اجرای تحریمها جریان درآمدهای نفتی را مختل کرد؛ حملات هدفمند و عملیاتهای سایبری بخشهایی از برنامه هستهای را به تأخیر انداخت و اضطراب نخبگان حاکم را افزایش داد. با این حال، نتایج استراتژیک تغییر نکرده است: ایران طبق ارزیابیهای آژانس بینالمللی انرژی اتمی، غنیسازی را در جداول زمانی منعطف ادامه میدهد. گروگانها و نیروهای نیابتی به صورت نامتقارن تلافی میکنند و کنترل تنش را حفظ میکنند. چین نفت تحریمی را از طریق مکانیسمهای تجارت سایه (که توسط اساندپی گلوبال و رویترز مستند شده) جذب میکند. روسیه نیز حمایتهای نظامی و فناوری انتخابی را بدون تعهدات رسمی ارائه میدهد. فشار بدون استراتژی سیاسی منجر به «تطبیق» میشود، نه «تسلیم».
چهار دهه تحریم، دیپلماسی و بازدارندگی، رفتارهای اصلی جمهوری اسلامی را تغییر نداده است: گسترش ایدئولوژیک، جنگ نیابتی، گروگانگیری و باجخواهی هستهای. این پایداری تصادفی نیست. این رفتارها انحراف از هویت رژیم نیستند، بلکه سیستم عامل آن هستند. سیاست ایالات متحده مکرراً تاکتیکها را با اهرم فشار اشتباه گرفته است — و مذاکرات، سقف غنیسازی یا تنشزداییهای موقت را به عنوان نشانهای از حرکت استراتژیک تلقی کرده است. در حالی که اینگونه نیست. به همان اندازه، شکست واشینگتن در موضوع تغییر رژیم نیز تعیینکننده بوده است؛ نه به این دلیل که تغییر رژیم را بیش از حد تهاجمی دنبال کرد، بلکه به این دلیل که در شناسایی و تعامل با بازیگران سیاسی واقعی که قادر به رهبری یک گذار دموکراتیک هستند، ناتوان بود.
واشینگتن با خودداری از تمایز قائل شدن بین «اصلاحطلبان» مورد تأیید رژیم، اپوزیسیون فرصتطلب خارجنشین و رهبری ملی و معتبر، عملاً عرصه سیاسی را واگذار کرده است. ایران فشارها را جذب میکند تا چین و روسیه مجبور به تحمل آن نباشند. ایران از نظر اقتصادی آسیب میبیند، اما از نظر سیاسی زنده میماند. به اندازهای تنش ایجاد میکند که حواسها را پرت کند، اما نه آنقدر که باعث تقابل نهایی و قاطع شود. این برعکس دینامیک جنگ سرد است. جایی که زمانی اتحاد جماهیر شوروی هزینههای نیروهای نیابتی را میپرداخت، بلوک تجدیدنظرطلب امروزی ریسک را به دوش ایران میاندازد. قدرت آمریکا شکست نمیخورد، بلکه «رقیق» و تضعیف میشود.
تا به امروز، ایالات متحده دو توهم را در قبال ایران دنبال کرده است: اینکه فشار باعث اصلاح رژیم میشود، یا اینکه نادیده گرفتن باعث فروپاشی خودبهخودی آن میگردد. هر دو شکست خوردهاند چون واشینگتن صورتمسئله را اشتباه تشخیص داد و بازیگران مهم را نادیده گرفت. ایران نه به خاطر قدرتش، بلکه به دلیل «سودمندیاش» برای رقبای اصلی آمریکا باقی مانده است. تا زمانی که استراتژی ایالات متحده به سمت سلب این سودمندی — و توانمندسازی یک جایگزین دموکراتیک معتبر — تغییر جهت ندهد، دهه آینده نیز بسیار شبیه به گذشته خواهد بود، اما در جهانی پارهپارهتر و چندقطبی. اگر چهل و شش سال اول یک درس بود، ده سال آینده یک حکم قطعی خواهد بود.
The Jerusalem Strategic Tribune
