خلاء فرهنگی حلنشدهی ایران
جدیدترین مقاله راگو کندری در “تریبون استراتژیک اورشلیم” ، مؤلفههای ایدئولوژیکِ یک گذار در ایران را ترسیم میکند.
در ایران، خیابانها در اعتراض به رژیم روحانیت، از شجاعت و وضوح اخلاقی لبریزند، اما همزمان واقعیت دیگری را نیز آشکار میکنند: خشم عریان میتواند رژیمها را سرنگون کند، اما نمیتواند پیبنیانهای فرهنگی یک نظم جانشین را بنا نهد.
این لحظه میتواند نقطهی عطفی برای تمدن ایران باشد. آیا مقاومت میتواند به فرهنگی پایدار تبدیل شود که قادر به حفظ آزادیهای مدنی و حقوق سیاسی باشد؟ در این بستر، ظهور شاهزاده رضا پهلوی به عنوان یک چهرهی متحدکنندهی اپوزیسیون، نه یک واکنش بازگشتگرایانه (به گذشته)، بلکه نشاندهندهی یک مسیر بالقوه و غیرخشونتآمیز برای بازنگری و بازپسگیری هویت ملی ایران در چارچوبی آیندهنگر است.
در دوران شاه: قدرت دولتی بدون ریشههای مدنی
انقلاب اسلامی ایران را نمیتوان تنها با تمرکز محدود بر وقایع سال ۱۹۷۹ درک کرد. ریشههای آن در تحولات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی دهههای ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰ میلادی (دهههای ۳۰ تا ۵۰ شمسی) در دوران شاه نهفته است.
انقلاب اسلامی ناشی از رکود، فقر تودهای یا فروپاشی نهادی نبود. برعکس، این انقلاب پس از یکی از جاهطلبانهترین دورههای مدرنسازی در تاریخ معاصر ایران رخ داد؛ دورهای که با رشد اقتصادی سریع، گسترش ظرفیتهای دولت، قدرت نظامی و چشماندازی روشن از توسعه ملی تعریف میشد. با این حال، این دگرگونی به گونهای رقم خورد که یک خلأ عمیق فرهنگی و مدنی بر جای گذاشت.
از اواسط دهه ۱۹۵۰ تا اواسط دهه ۱۹۷۰، ایران شاهد افزایش چشمگیر قدرت دولت بود. درآمدهای نفتی هزینهی زیرساختهای بزرگمقیاس، گسترش صنعتی، توسعه شهری و نوسازی آموزش و بهداشت را تأمین کرد. دانشگاهها تکثیر شدند، نرخ سواد افزایش یافت و طبقه متوسط جدیدی ظهور کرد. ارتش به یکی از قویترین نیروهای منطقه تبدیل شد و ایران بیش از پیش خود را به عنوان یک قدرت منطقهای میدید تا یک کشور پیرامونی. این اعتماد به نفس ریشه در روایتی تاریخی داشت که بر تمدن پیش از اسلام ایران، تداوم حاکمیت ملی و حافظه امپراتوری تأکید میکرد.
مدرنسازی در دوران شاه صراحتاً ناسیونالیستی بود و قصد داشت عزت ایران را پس از دههها مداخله خارجی و توسعهنیافتگی بازگرداند. با این حال، مدلی که برای دستیابی به این اهداف انتخاب شد، اصلاحاتِ از بالا به پایین و بسیار متمرکز بود که از طریق فرمان، بروکراسی و برنامهریزی تکنوکراتیک اداره میشد. تغییرات اقتصادی و نهادی بسیار سریعتر از شکلگیری یک فرهنگ مدنیِ مشارکتجو حرکت کرد که قادر باشد این تغییرات را در خود نهادینه کند.
از این رو، ناسیونالیسم تا حد زیادی به عنوان یک روایت دولتی باقی ماند تا یک جنبش فرهنگی زیسته. این ناسیونالیسم از دل مبارزات اجتماعی، کثرتگرایی فکری یا تولیدات فرهنگی مستقل رشد نکرد. حیات فرهنگی محدود ماند و یا به طور فزایندهای توسط ائتلاف نوظهور میان ایدئولوژیهای چپ و اسلام سیاسی شکل گرفت. در نتیجه، مدرنسازی در حالی که به لحاظ مادی پیشرفت میکرد، از نظر فرهنگی شکننده باقی ماند.
همین الگو، اصلاحات اجتماعی را نیز تعریف کرد. زنان حق رأی به دست آوردند، بدون آنکه یک جنبش تودهای برای حق رأی شکل گرفته باشد. اصلاحات ارضی، مزارع را میان دهقانان بازتوزیع کرد، اما بدون آنکه سازمانهای سیاسی روستایی تولید کند که قادر به بیان منافع مالکان جدید باشند. کارگران صنعتی سهام شرکتها را دریافت کردند و از افزایش درآمدها بهرهمند شدند، اما سازمانهای کارگری ضعیف و وابسته به دولت باقی ماندند. این اصلاحات سطح زندگی را ارتقا داد، اما جامعهای باتجربه در مقاومت مدنی، مذاکره یا سازماندهی سیاسیِ خودجوش پرورش نداد.
جامعه مدنی عمدتاً در قالبهای تحت حمایت دولت وجود داشت. انجمنها، اتحادیهها، نهادهای فرهنگی و سازمانهای صنفی از بالا ایجاد و نظارت میشدند. اصلاحات نه به عنوان امری «به دست آمده»، بلکه به عنوان موهبتی «اعطا شده» تجربه میشد. این امر باعث ترویج انفعال سیاسی، حتی در میان کسانی شد که به طور کلی از سلطنت حمایت میکردند. دولت به تنها موتور پیشرفت و در نتیجه، تنها حامل مشروعیت تبدیل شد.
تسخیر ایدئولوژیک نخبگان
در غیاب یک فرهنگ روایی ارگانیک، از دهه ۱۹۶۰ به بعد، ایدئولوژیهای رادیکال چپ و اسلامی تسلط فزایندهای در فضاهای نخبگانی پیدا کردند. این جنبشها چیزی را ارائه میدادند که مدرنسازیِ دولتمحور فاقد آن بود: یقین اخلاقی، هدف انقلابی و حس اصالتی که در مبارزه و ایثار ریشه داشت.
گفتمان چپ، مدرنسازی را به عنوان «وابستگی» بازتعریف کرد. رشد اقتصادی به عنوان استثمار، ناسیونالیسم به عنوان آگاهی کاذب و حاکمیت ملی به عنوان توهم بازنمایی شد. شاه نه به عنوان یک ناسیونالیست مدرنگرا، بلکه به عنوان دستنشاندهی امپریالیسم غرب به تصویر کشیده شد. اسلام سیاسی روایتی موازی ارائه داد و مدرنسازی را انحطاط اخلاقی و خیانت معنوی قلمداد کرد. در این چارچوب، شاه به چهرهای ضداسلامی، فاسد و بیگانه از هویت اصیل اسلامی ایران تبدیل شد.
این روایتها در ابتدا تودهها را بسیج نکردند؛ بلکه ابتدا دانشجویان، روشنفکران، نویسندگان و روحانیون را به تسخیر خود درآوردند. دانشگاهها به عنوان مراکز انتقال ایدئولوژیک عمل میکردند و زبان، نمادها و چارچوبهای اخلاقیای را تولید میکردند که به تدریج در جامعه شهری و جوامع مذهبی گسترش یافت. با تشدید نارضایتیهای اقتصادی، این ایدئولوژیهای رادیکال، نارضایتی مادی را با مخالفتهای فرهنگی و اخلاقی پیوند زدند.
در همین حال، پایگاه طبیعی حمایت از سلطنت — یعنی اکثریت خاموشی که از ثبات، رشد و نظم بهرهمند میشدند — به لحاظ سیاسی بیتحرک باقی ماندند. حامیان گمان میکردند که دولت، بروکراسی و ارتش ناآرامیها را مدیریت خواهند کرد. آنها فاقد سازمانهای مستقل، پلتفرمهای فرهنگی یا اعتمادبهنفس در روایتگری بودند. گفتمان ناسیونالیست-سلطنتطلب تقریباً به طور انحصاری در نهادهای دولتی و رسانههای رسمی وجود داشت. خارج از آن فضا، این گفتمان حضور فرهنگی چندانی نداشت.
این عدم تقارن، تعیینکننده بود. دولت قدرت را حفظ کرد اما مرجعیت روایی خود را از دست داد. هنگامی که فشار اقتصادی به دلیل کاهش درآمدهای نفتی، کسری بودجه، تورم و افزایش بیکاری بالا گرفت، زمینهی ایدئولوژیک پیشاپیش فراهم شده بود. بحران اقتصادی اپوزیسیون را ایجاد نکرد؛ بلکه آن را فعال کرد.
«شکست اصلی که پیش از انقلاب اسلامی رخ داد، نه نهادی بود و نه اقتصادی؛ بلکه ناتوانی در پرورش یک فرهنگ مدنیِ مشارکتجو بود که بتواند از مدرنسازی پشتیبانی و محافظت کند.»
تلاقی یهودستیزی و آمریکاستیزی
پویاییهای بینالمللی به این عدم توازن داخلی سرعت بخشید. هم قدرتهای غربی و هم بلوک کمونیست، با ظهور یک ایرانِ ناسیونالیست و خودگردان که ترکیبی از جاهطلبی اقتصادی، قدرت نظامی و استقلال استراتژیک بود، احساس راحتی نمیکردند. یک «ژاپن جدید» در غرب آسیا — مدرن، دارای حاکمیت ملی و غیرمتعهد — با ساختارهای قدرت دوقطبی در جنگ سرد همخوانی نداشت.
سیاست خارجی شاه به جای همسویی، به دنبال خودمختاری بود. ایران روابط اقتصادی و دیپلماتیک خود را با هر دو بلوک شرق و غرب گسترش داد و در برابر ادغام کامل در هر یک از آنها مقاومت کرد. این رویکرد باعث ایجاد بدبینی شد، بهویژه در غرب، جایی که ایران بهتدریج نه به عنوان یک شریک، بلکه به عنوان بازیگری غیرقابل پیشبینی دیده میشد. همزمان، حمایت قاطع شاه از اسرائیل، ایران را در منطقه منزوی کرد و سلاح ایدئولوژیک قدرتمندی به دست مخالفانش داد.
جنبشهای چپگرا و اسلامگرا حول محور آنتیصهیونیسم با هم تلاقی کردند، جریانی که بهتدریج به ورطهی یهودستیزی (آنتیسمیتیسم) لغزید. اسرائیل به یک «نایب» نمادین تبدیل شد که از طریق آن، مدرنسازی، ناسیونالیسم، همسویی با غرب و سکولاریسم بهطور همزمان مورد حمله قرار میگرفتند. روایتهای یهودستیزانه، واقعیتهای پیچیده ژئوپلیتیک را به احکام قطعیِ اخلاقی تقلیل دادند و آنها را از نظر احساسی قدرتمند و برای بسیج تودهها آسان ساختند.
تا اواخر دهه ۱۹۷۰، زبان اپوزیسیون زبانی چپگرایانه و اسلامی بود. گفتمان ناسیونالیست-سلطنتطلب فاقد انرژی عاطفی، مشروعیت فرهنگی و حضور مردمی در خارج از بدنهی دولت بود. هنگامی که بحران بالا گرفت، شاه از نظر نهادی قدرتمند اما از نظر اجتماعی منزوی بود. مدل از بالا به پایینی که پیشران مدرنسازی بود، نمیتوانست مشروعیت روایی خود را حفظ کند.
پس از انقلاب، پارادوکس جدیدی ظهور کرد. با گذشت زمان، رژیم اسلامی اعتبار خود را به دلیل سوءمدیریت، فساد و شکست استراتژیک از دست داد. دانشگاهها و طبقه متوسط بهطور فزایندهای حاکمیت آن را رد کردند. با این حال، این خلأ بهطور خودکار توسط ناسیونالیسم پر نشد. روایتهای چپگرایانه همچنان در فضاهای روشنفکری مسلط ماندند و بهطور متناقضی به ثبات رژیم کمک کردند. بسیاری از نخبگان دریافتند که فروپاشی سیستم اسلامی احتمالاً باعث احیای ناسیونالیسم ایرانی با ریشههای پهلوی خواهد شد، امری که جایگاه ایدئولوژیک خود آنها را تضعیف میکرد.
راه حل: رنسانس فرهنگی
شکست اصلی که پیش از انقلاب اسلامی رخ داد، نه نهادی بود و نه اقتصادی؛ بلکه ناتوانی در پرورش یک فرهنگ مدنیِ مشارکتجو بود که بتواند از مدرنسازی پشتیبانی کند. سیستمهای سیاسی را میتوان از طریق تغییر رهبری، بازنگری در قانون اساسی یا اصلاحات نهادی تغییر داد، اما فرهنگ مدنی را خیر. فرهنگ مدنی باید بهآرامی و از طریق تجربهی زیسته، سازماندهی مستقل و تعامل فکری مستمر شکل بگیرد.
برای آینده ایران، وظیفه اصلی چیزی است که میتوان آن را رنسانس اخلاقی ایران مدرن نامید؛ یعنی پرورش آگاهانهی یک فرهنگ دموکراتیک پایدار که در عادتهای خودگردانی ریشه دارد: رواداری در برابر مخالفت، احترام به مشروعیت رویهای (قانونی) و پذیرش شکست سیاسی بدون ترسِ وجودی. اینها ارزشهایی انتزاعی نیستند؛ بلکه رفتارهای آموختنی هستند که از طریق مشارکت در انجمنهای مستقل، سازمانهای صنفی، نهادهای فرهنگی و جوامع فکری که فراتر از کنترل دولت یا انحصار ایدئولوژیک فعالیت میکنند، توسعه مییابند.
بخش مرکزی این رنسانس اخلاقی، خلق یک روایت ملی کثرتگرا است. در حالت ایدئال، این روایت باید میراث پیش از اسلام، تاریخ اسلامی و تجربه سکولار مدرن ایران را با هم ادغام کند، بدون آنکه هیچیک از این اجزا را فدای برتری ایدئولوژیک دیگری نماید. هویت ملی باید یک چارچوب مدنی باشد، نه یک آزمون عقیدتی.
به همان اندازه، طرد خصومتهای ایدئولوژیکی که برای دههها تخیل سیاسی ایران را مخدوش کردهاند، حائز اهمیت است. آمریکاستیزی و یهودستیزی به عنوان جایگزینهایی برای یک هدف ملی منسجم عمل کردهاند؛ آنها مسئولیت شکستهای داخلی را به بیرون فرافکنی کرده و رویارویی ابدی را مشروعیت بخشیدهاند. یک ایران مدرن و امیدوارم دموکراتیک، نیازمند رها کردن این روایتهاست؛ نه به عنوان امتیازی به قدرتهای خارجی، بلکه به عنوان کنشی از سرِ احترام به خود و بلوغ ملی.
ثبات یک ایران مدرن تنها با سقوط یک رژیم تضمین نخواهد شد. ایران مدرن تنها زمانی پدیدار میشود که فرهنگ، اخلاق و عادتهای مدنی، مستقل از قدرت دولت و اجبار ایدئولوژیک بازسازی شوند. ثبات بلندمدت یک نظم سکولار دموکراتیک کمتر به این بستگی دارد که «چه کسی» حکومت میکند، و بیشتر به این وابسته است که جامعه چگونه خود را درک میکند، چگونه بر سر تفاوتها مذاکره میکند و چگونه قدرت را محدود میسازد. آن کار نه در کاخها یا پارلمانها، بلکه در بطن جامعهای آغاز میشود که فرهنگ دموکراتیک تولید میکند.
مقاله به زبان انگلیسی
(Iran’s Unresolved Cultural Void )
در سایت (jerusalem strategic tribune ) منتشر شده است.
