ساختار پیازی قدرت در ایران
چرا جمهوری اسلامی از بحرانها جان سالم به در میبرد، نوشته راگو کندری، در نشریه تریبون استراتژیک اورشلیم
چرا جمهوری اسلامی از بحرانها جان سالم به در میبرد، در برابر اصلاحات مقاومت میکند و تحلیلهای متعارف درباره ساختار حکومتها را به چالش میکشد.
برای دههها، تحلیلگران بارها و بارها در درک جمهوری اسلامی ایران دچار اشتباه شدهاند، زیرا تلاش کردهاند آن را از طریق الگوهایی تفسیر کنند که برای دولتهای متعارف طراحی شدهاند. برخی ایران را یک دیکتاتوری متمرکز و صُلب میبینند که در آن تمام قدرت به صورت عمودی از یک مرجع عالی یگانه جریان مییابد. برخی دیگر فرض را بر این میگذارند که هر بحران بزرگ — اعم از تحریمها، اعتراضات، فروپاشی اقتصادی، تقابل نظامی یا انتقال رهبری — به طور طبیعی باید به فروپاشی سریع رژیم منجر شود.
با این حال، ایران همچنان هر دو تصور را به چالش میکشد.
دلیل این امر ساختاری است.
جمهوری اسلامی صرفاً یک دولت به معنای کلاسیک آن نیست. این نظام در طول چهار دهه به چیزی پیچیدهتر تبدیل شده است: یک معماری بقای لایهلایه — یک ارگانیسم سیاسی-امنیتی که نه تنها برای حکومت کردن، بلکه برای تحمل فشار، جذب شوکها و حفظ تداوم خود در شرایط تقابل دائم ساخته شده است.
نزدیکترین استعاره برای آن یک هرم نیست، بلکه یک پیاز است.
قدرت در جمهوری اسلامی از طریق لایههای هممرکز عمل میکند: ایدئولوژیک، نظامی، اقتصادی، دیوانسالاری (بروکراسی)، روحانیت، منطقهای و امنیتی. این لایهها نه کاملاً خودمختار هستند و نه کاملاً متمرکز. آنها همپوشانی دارند، یکدیگر را تقویت میکنند، در درون خود به رقابت میپردازند و در مجموع از هسته اصلی سیستم محافظت مینمایند.
هر بحرانی یک لایه را پوست میکند و کنار میزند. اما در زیر آن، لایه دیگری همچنان فعال باقی میماند.
این یکی از دلایل اصلی است که چرا پیشبینیهای مکرر درباره فروپاشی قریبالوقوع نظام همواره با شکست مواجه شده است.
بیشتر دولتهای مدرن بر زنجیرههای فرمانروایی نهادی نسبتاً شفاف تکیه دارند. تصمیمگیری از مراکز اجرایی شناختهشده و از طریق سلسلهمراتب اداری جریان مییابد. حتی سیستمهای اقتدارگرا نیز معمولاً وابسته به یک دستگاه متمرکز و منسجم باقی میمانند.
ایران متفاوت عمل میکند.
جمهوری اسلامی در طول دههها جنگ، تحریم، ترور، ناآرامیهای داخلی و درگیریهای منطقهای به تدریج خود را متحول کرد. تحت فشار مداوم، این سیستم نه با سادهتر شدن، بلکه با توزیع تابآوری عملیاتی در میان چندین مرکز قدرت همپوشان، خود را سازگار نمود. این کار یک دموکراتیکسازی نبود، بلکه نوعی «تمرکززدایی برای بقا» بود.
نتیجه، ساختاری است که در آن دولت رسمی در کنار اقتدار ایدئولوژیک وجود دارد، نهادهای انتخابی با نظارت امنیتی همزیستی دارند، ساختارهای رسمی اقتصادی در کنار شبکههای سایه دوران تحریم فعالیت میکنند و خود دیپلماسی در کنار اکوسیستمهای نظامی منطقهای عمل میکند که منطق و پویایی خاص خود را دارند.
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در این معماری صرفاً به یک نهاد نظامی تبدیل نشد. با گذشت زمان، سپاه به چیزی بسیار گستردهتر فراتر رفت: یک دستگاه امنیتی، یک بازیگر اقتصادی، یک شبکه سیاسی، یک نهاد ایدئولوژیک و همزمان یک زیرساخت راهبردی منطقهای. سپاه پاسداران تنها از رژیم دفاع نمیکند؛ بلکه از بسیاری جهات، در تار و پود هر یک از لایههای خود رژیم بافته شده است.
جمهوری اسلامی در همان اوایل آموخت که تمرکزگرایی بیش از حد باعث شکنندگی میشود. اگر ساختار فرماندهی یک سیستم کاملاً عمودی آسیب ببیند، کل سیستم ممکن است آسیبپذیر شود. بهویژه پس از جنگ ایران و عراق و بعدها در دوران تحریمها و انزوای بینالمللی، رژیم به طور فزایندهای مکانیسمهای موازیسازی و کنترل توزیعشده را توسعه داد. به نهادها و شبکههای مختلف آنقدر استقلال عملیاتی داده شد تا بتوانند تداوم خود را در طول بحران حفظ کنند، در حالی که همچنان به هسته ایدئولوژیک و امنیتی حکومت متصل باقی بمانند.
این مسئله کمک میکند توضیح دهیم چرا فشارهای خارجی اغلب نتایجی بسیار متفاوت از آنچه در محافل استراتژیک غربی انتظار میرود، به بار میآورند. تحریمها ممکن است یک بخش را تضعیف کنند، اما همزمان سیستمهای مالی بازار سیاه متصل به ساختارهای امنیتی را تقویت مینمایند. فشار نظامی ممکن است به یک لایه فرماندهی آسیب بزند، اما انسجام ایدئولوژیک را در لایهای دیگر تحکیم میکند. ناآرامیهای داخلی ممکن است بخشهایی از نخبگان سیاسی را دچار انشقاق کند، اما دستگاه امنیتی را منسجمتر میسازد. سیستم شوکها را به طور نامتوازن جذب میکند، اما به هر حال آنها را هضم مینماید.
هر لایه از لایههای دیگر محافظت میکند.
یک اظهار نظر افشاگرانه از سوی مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، پیش از تشدید تنشهای منطقهای اخیر مطرح شد، زمانی که او خاطرنشان کرد «هر استاندار یک رئیسجمهور است». در یک بافت اداری معمولی، چنین عبارتی ممکن است به سادگی به معنای تمرکززدایی یا ابتکار عمل اجرایی محلی باشد. اما در ساختار جمهوری اسلامی، این جمله به طور ناخواسته واقعیت عمیقتری را درباره نحوه عملکرد فعلی قدرت آشکار کرد.
با گذشت زمان، این سیستم گونههایی از رفتارهای عملیاتی نیمهخودمختار را در چارچوب بزرگترِ حفظ رژیم پرورش داد. بازیگران مختلف ایدئولوژیک، امنیتی، اقتصادی و منطقهای دیگر همیشه منتظر دستورات مستقیم و متمرکز نمیمانند. در عوض، بسیاری از آنها بر اساس یک درک درونیشده از آنچه «حفاظت از نظام» تعریف میشود، عمل میکنند.
این وضعیت نوعی حکمرانی توزیعشده با الگوی «آتش به اختیار» ایجاد میکند.
چنین تمرکززدایی، تابآوری را در طول بحران افزایش میدهد. اما در عین حال پیچیدگیهای ساختاری نیز به وجود میآورد. در سیستمهای بسیار متمرکز، مذاکرات یا تغییرات سیاست نظری را میتوان از بالا تحمیل کرد. اما در معماری لایهلایه ایران، حتی زمانی که بخشهایی از حکومت به دنبال تنشزدایی هستند، بازیگران ایدئولوژیک یا امنیتی کوچکتر اما عمیقاً ریشهدار ممکن است از ظرفیت عملیاتی کافی برای ایجاد مانع، به تأخیر انداختن یا تضعیف آن تلاشها برخوردار باشند.
مسئله صرفاً اختلاف نظر سیاسی نیست.
بلکه مسئلهای ساختاری (معماری) است.
دیپلماسی غربی اغلب به گونهای با ایران برخورد میکند که گویی در حال مذاکره با یک دولت-ملت متعارف دارای یک مرکز استراتژیک واحد و منسجم است. اما جمهوری اسلامی به طور فزایندهای مانند یک اکوسیستم لایهلایه از ساختارهای قدرت همپوشان رفتار میکند که در آن مشروعیت ایدئولوژیک، بازدارندگی منطقهای، منافع اقتصادی دوران تحریم و نفوذ امنیتی عمیقاً به یکدیگر گره خوردهاند.
بنابراین، امتیازدهی در مورد برنامههای موشکی، سیاست هستهای یا نفوذ منطقهای، صرفاً به عنوان مصالحههای تاکتیکی نگریسته نمیشوند. برای بسیاری از بازیگران جاخوشکرده در درون این سیستم، این موارد به عنوان تهدیدهای وجودی برای خودِ معماری بقا تلقی میگردند.
این موضوع کمک میکند بفهمیم چرا لحظات گشایش دیپلماتیک ظاهری، بارها و بارها سیگنالهای متناقض، مقاومتهای داخلی یا تشدید ناگهانی تنش را به همراه میآورند. این ساختار شامل مراکز متعددی است که قادر به تأثیرگذاری بر نتایج هستند. با افزایش فشار، پیاز سفتتر میشود.
همین سوءبرداشت در تحلیلهای غربی از شبکههای منطقهای ایران نیز دیده میشود. چارچوب رایج، حزبالله، شبهنظامیان عراقی، حوثیها و دیگر گروههای همسو را اساساً به عنوان «نیابتیهای» ایران توصیف میکند. اگرچه این توصیف حاوی عناصری از حقیقت است، اما ماهیت این رابطه را بیش از حد سادهسازی میکند.
بسیاری از این شبکهها به طور فزایندهای نه صرفاً به عنوان متحدان خارجی، بلکه به عنوان بخشهای تا حدودی ادغامشده از معماری امنیتی گستردهتر جمهوری اسلامی عمل میکنند. مرزهای میان قدرت دولتی، نفوذ ایدئولوژیک، بازدارندگی منطقهای، تأمین مالی پنهان و شبکههای مسلح فراملی به طور عمدی مخدوش و مبهم شدهاند.
این ابهام تصادفی نیست. این بخشی از منطق بقای رژیم است.
جریانهای مالی اغلب از طریق کانالهای مبهم یا نیمهرسمی حرکت میکنند که توسط اقتصادهای تحریمی و ساختارهای بازار خاکستری شکل گرفتهاند. شبکههای منطقهای به طور همزمان اهداف استراتژیک، ایدئولوژیک و دفاعی را تامین میکنند. این ساختارها صرفاً ابزارهای سیاست خارجی نیستند که در خارج از دولت فعالیت کنند؛ از بسیاری جهات، آنها به لایههای بیرونی خودِ این پیاز تبدیل شدهاند.
بزرگترین نقطه قوت جمهوری اسلامی ممکن است بزرگترین نقطه ضعف آن نیز باشد. همان معماری توزیعشدهای که از سیستم در برابر فروپاشی سریع محافظت میکند، توانایی آن را برای اصلاح، انطباق یا بازتنظیم استراتژیک نیز محدود میسازد. ساختاری که برای بقا در شرایط محاصره طراحی شده است، به تدریج به شرایط بحران دائم وابسته میشود.
این امر بهویژه در بافت جانشینی احتمالی پس از علی خامنهای اهمیت بسزایی پیدا میکند. با نزدیک شدن به دوران انتقال رهبری، لایههای نهادی مختلف — شبکههای امنیتی، محافل روحانیت، بازیگران اقتصادی، ساختارهای منطقهای و جناحهای ایدئولوژیک — همگی تلاش خواهند کرد تا نفوذ خود را در نظم آینده حفظ کنند یا گسترش دهند.
در چنین شرایطی، حتی بازیگران نسبتاً کوچک نیز ممکن است از اهرمهای کافی برای برهم زدن مذاکرات، تشدید تنشها یا ممانعت از تجدید ساختار سیاسی برخوردار باشند تا بدین ترتیب موقعیت خود را در پیکربندی بعدی قدرت تضمین کنند.
نتیجه، سیستمی است که میتواند در برابر فشارهای فوقالعاده دوام بیاورد، در حالی که همزمان به طور فزایندهای صُلب و انعطافناپذیر میشود؛ نه به این دلیل که بیش از حد متمرکز است، بلکه به این دلیل که از نظر ساختاری بیش از حد لایهلایه شده است و نمیتواند به صورت منسجم تغییر کند.
سالهاست که بخش عمدهای از بحثهای بینالمللی پیرامون ایران میان دو انتظار سادهانگارانه نوسان داشته است: فروپاشی یا عادیسازی. هر دو چارچوب ماهیت این سیستم را به اشتباه تفسیر میکنند.
جمهوری اسلامی نه یک دیکتاتوری متمرکز متعارف است و نه یک دولت شکننده که در انتظار فروپاشی فوری باشد. این نظام یک معماری ایدئولوژیک-امنیتی توزیعشده است که برای تابآوری و بقا ساخته شده است.
درک این واقعیت نه تنها برای دیپلماسی، بلکه برای هرگونه بحث جدی درباره تحریمها، درگیریهای منطقهای، جانشینی، استراتژی اپوزیسیون یا گذار سیاسی بلندمدت در داخل ایران ضروری است.
بدون شناخت این ساختار، سیاستگذاری حالت انفعالی به خود میگیرد. بدون درک این لایهها، تحلیلها سطحی باقی میمانند. و بدون فهم خودِ این معماریِ بقا، هم قدرتهای خارجی و هم جنبشهای اپوزیسیون داخلی این ریسک را به جان میخرند که بارها و بارها پویاییهای جمهوری اسلامی را اشتباه تحلیل کنند.
پیش از استراتژی، ساختار میآید.
پیش از راهحلها، درک کردن میآید.
