پایان اسلام سیاسی
و پس از آن چه خواهد آمد؟ رابطه میان ایدئولوژی و قدرت سیاسی در خاورمیانه. نوشته راگو کندری در تایمز اسرائیل
در سراسر خاورمیانه، نظامهای ایدئولوژیکی که زمانی نیرویی دگرگونکننده به نظر میرسیدند، وارد مرحلهای از فرسایش ساختاری شدهاند. زبان انقلاب، مقاومت و احیای تمدنی همچنان در گفتمان سیاسی حضور دارد، اما توانایی آن برای سازماندهی حکومت و حفظ مشروعیت، بیش از پیش تحت فشار مشکلات اقتصادی، محدودیتهای نهادی و تغییر انتظارات اجتماعی قرار گرفته است.
اسلام سیاسی در قرن بیستم نه بهعنوان ادامهای از سنت دینی، بلکه بهعنوان پاسخی به بحران سیاسی و فروپاشی نظمهای پیشین در خاورمیانه ظهور کرد. پس از سقوط امپراتوریها و ناکامی بسیاری از پروژههای ناسیونالیسم سکولار، جنبشهای اسلامگرا خود را بهعنوان جایگزینی جامع برای بحران دولت و مشروعیت معرفی کردند. آنان چارچوبی یکپارچه از هویت، مشروعیت و حکمرانی ارائه دادند که قرار بود انسجام را به جوامعی بازگرداند که با آشفتگیهای سیاسی و اجتماعی گسترده روبهرو بودند.
اما گذار از جنبش به دولت، بهتدریج الگویی تکرارشونده را آشکار ساخت. نظامهای ایدئولوژیک معمولاً در آغاز از طریق انرژی انقلابی، هویت جمعی و یقین اخلاقی، ظرفیت بالایی برای بسیج سیاسی ایجاد میکنند. با این حال، هنگامی که به ساختارهای حکومتی تبدیل میشوند، همان انسجام ایدئولوژیک میتواند به محدودیت بدل شود. الزامات اداره دولت مدرن ــ از مدیریت اقتصادی و بوروکراسی گرفته تا دیپلماسی و امنیت ــ بهتدریج منطق نظام را از «تحول» به «حفظ بقا» تغییر میدهد.
جمهوری اسلامی ایران برجستهترین نمونه این مسیر تاریخی است. بهعنوان دولتی که مشروعیت خود را آشکارا بر پایه ایدئولوژی انقلابی و اقتدار دینی بنا کرده، دهههاست میان آرمانهای بنیادین و الزامات عملی حکمرانی در حال موازنه است. همانند دیگر نظامهای ایدئولوژیک، بقای آن به دو مؤلفه وابسته بوده است: مشروعیت نمادین و کارآمدی نهادی.
در نظامهایی که مشروعیت سیاسی به بنیانهای ایدئولوژیک گره خورده است، عملکرد حکومت اهمیتی دوچندان پیدا میکند. رکود اقتصادی، ناکارآمدی بوروکراتیک یا ضعف نهادی صرفاً مشکلات فنی تلقی نمیشوند؛ بلکه انسجام روایت حاکم را نیز تحت تأثیر قرار میدهند. در نتیجه، بهمرور زمان شکافی فزاینده میان ایدئولوژی رسمی دولت و انتظارات جامعه شکل میگیرد؛ بهویژه در میان نسلهای جوانتر که اولویتهایشان بیش از آنکه ایدئولوژیک باشد، معطوف به فرصتهای اقتصادی، تحرک اجتماعی و ثبات نهادی است.
هرچه فشار بر مشروعیت داخلی افزایش مییابد، رویاروییهای خارجی نیز اهمیت سیاسی بیشتری پیدا میکنند. در مورد ایران، روایتهای ضداسرائیلی، گفتمان ضدغربی و حمایت از شبکههای نیابتی منطقهای با اهداف گستردهتر ایدئولوژیک و راهبردی درهم تنیده شدهاند. اگرچه این سیاستها تا حدی ریشه در محاسبات واقعی امنیتی دارند، اما کارکردی داخلی نیز ایفا میکنند؛ زیرا هویت انقلابی را تقویت کرده و احساس تداوم مبارزه با دشمنان خارجی را حفظ میکنند. با این حال، این رویکرد نیز با محدودیتهایی روبهروست، زیرا نسلهای جدید بیش از تقابلهای ایدئولوژیک، خواهان رشد اقتصادی، حکمرانی کارآمد و چشمانداز روشن برای آینده هستند.
با گسترش این شکاف، نظامهای ایدئولوژیک غالباً تلاش میکنند اهمیت محیط راهبردی خارجی را افزایش دهند. در خاورمیانه، رقابتهای منطقهای و ملاحظات امنیتی بخشی از همین پویایی هستند. اسرائیل در این میان به یکی از نقاط ثابت محاسبات راهبردی و روایتهای سیاسی منطقه تبدیل شده است؛ موضوعی که بازتابدهنده ساختار گستردهتر بازدارندگی، ائتلافسازی و رقابت ژئوپلیتیکی در منطقه است. به این ترتیب، سیاست خارجی و مشروعیت داخلی بیش از پیش به یکدیگر گره میخورند و چرخهای متقابل میان فشارهای داخلی و رفتار منطقهای شکل میگیرد.
با این همه، عامل تعیینکننده همچنان در داخل جوامع نهفته است. در بسیاری از کشورهای خاورمیانه، تغییرات جمعیتی، گسترش آموزش و فشارهای اقتصادی در حال بازتعریف انتظارات سیاسی هستند. نسلهای جوانتر بیش از آنکه جذب بسیج ایدئولوژیک شوند، به عملکرد حکومت، کارآمدی نهادها و کیفیت زندگی توجه دارند. این تحول لزوماً به معنای دگرگونی فوری نظامهای سیاسی نیست، اما رابطه میان دولت و جامعه را بهتدریج تغییر میدهد.
در این چارچوب، باید میان اسلام بهعنوان یک دین و اسلام سیاسی بهعنوان یک نظریه حکمرانی تمایز قائل شد. ادیان عمدتاً در حوزه ایمان، هویت و زندگی اخلاقی عمل میکنند و از طریق سازگاری با شرایط جدید تداوم مییابند. اما دولتها با معیارهای متفاوتی سنجیده میشوند: رشد اقتصادی، کارآمدی نهادی، ثبات دیپلماتیک و امنیت. هنگامی که یک ایدئولوژی تلاش میکند هر دو حوزه را بهطور کامل در خود ادغام کند، بیش از پیش در معرض محدودیتهای حکمرانی قرار میگیرد.
پیامد گستردهتر این روند برای منطقه، فروپاشی ناگهانی سیاست ایدئولوژیک نیست، بلکه بازآرایی تدریجی ساختارهای مشروعیت است. امروزه بسیاری از نظامهای سیاسی خاورمیانه در شرایطی عمل میکنند که در آن ایدئولوژی، عملکرد و الزامات امنیتی بهطور همزمان نقشآفرینی میکنند و هیچیک بهتنهایی قادر به سازماندهی کامل نظم سیاسی نیستند. نتیجه، محیطی سیالتر و پیچیدهتر است که در آن پارادایمهای قدیمی دیگر همان قدرت سازماندهنده گذشته را ندارند.
درک این گذار مستلزم عبور از دوگانههای سادهای چون دین در برابر سکولاریسم یا ایدئولوژی در برابر عملگرایی است. پرسش اصلی این است که دولتها چگونه میتوانند هنگامی که روایتهای بنیانگذارشان با محدودیتهای حکمرانی مدرن روبهرو میشود، مشروعیت خود را حفظ کنند. پاسخ این پرسش در همه کشورها یکسان نخواهد بود. برخی نظامها بهسوی اصلاحات محدود حرکت خواهند کرد، برخی به بازتنظیم نهادی روی خواهند آورد و برخی دیگر همچنان بر روایتهای ایدئولوژیک و تقابلهای خارجی تکیه خواهند کرد.
اما آنچه از هماکنون آشکار است، این است که رابطه میان ایدئولوژی و قدرت سیاسی در خاورمیانه وارد مرحلهای تازه شده است. پیامدهای این تحول فراتر از مرزهای هر کشور خواهد رفت و در سالهای آینده بر معماری راهبردی کل منطقه تأثیر خواهد گذاشت.
