معماری قدرت
اسرائیل، ایران و خاورمیانهی وسیعتر، مشکلات استراتژیک جداگانهای نیستند. نوشته راگو کندری، در نشریه تریبون استراتژیک اورشلیم
اسرائیل، ایران و خاورمیانهی وسیعتر، مشکلات استراتژیک جداگانهای نیستند، بلکه متغیرهای به هم پیوستهای در یک معماری واحد و در حال تکامل هستند که توسط انرژی، محاسبات، فناوری و سرمایه انسانی تعریف میشوند. اسرائیل، ایران و آینده نظم منطقهای: در حالی که مرکز ثقل قدرت از مزیتهای سرزمینی به سمت کنترل سیستمهای فنآورانهٔ بههمپیوسته در حال تغییر است، خاورمیانه در حال تبدیل شدن به یک آزمایشگاه حیاتی است که در آن، انرژی، پردازش محاسباتی و همپیمانیهای راهبردی میتوانند معماری قرن بیست و یکم را شکل دهند. زیستبوم قدرت: اسرائیل، ایران و تکامل نظم منطقهای تاريخ راهبردی اسرائیل را نمیتوان از ساختار متغیر ایران جدا کرد. در دهههای نخستین، اسرائیل ضمن اتکا به حمایتهای غرب، از یک رابطه غیررسمی و آرام با ایرانِ پیش از انقلاب نیز بهرهمند بود. این رابطه بر پایه تبادل انرژی، هماهنگیهای پنهان و درک مشترک از آسیبپذیری در یک محیط منطقهای متخاصم بنا شده بود. اگرچه محدودیتهای سیاسی مانع از یک همپیمانی رسمی میشد، اما منطق زیربنایی آن کارکردی بود: اسرائیل به عمق راهبردی دست مییافت و ایران به تعادل منطقهای گستردهتر کمک میکرد. این برهه تاریخی، اصلی را آشکار میسازد که فراتر از چارچوب زمانیِ محدودِ آن است. اسرائیل از نظر ساختاری زمانی قویتر است که صرفاً توسط سیستمهای متخاصم محاصره نشده باشد. رابطه با ایران بر پایه علائق ایدئولوژیک نبود، بلکه بر همگرایی کارکردی استوار بود. امنیت، انرژی و محاسبات منطقهای، بخشی از یک زیستبوم گستردهتر را تشکیل میدادند که انزوای راهبردی را کاهش میداد. از این منظر، ایران حتی در غیاب رسمیتِ سیاسی، جایگاه مهمی در افق راهبردی اسرائیل داشت. انقلاب ۱۹۷۹ این ترکیب را بهطور بنیادی تغییر داد. ایران از یک تثبیتکننده پیرامونی به سازماندهنده مرکزیِ مخالفتهای منطقهای تبدیل شد. این رویداد صرفاً تغییر حکومت نبود، بلکه تحولی در منطق منطقهای به شمار میرفت. ایدئولوژی از طریق شبکههای نیابتی، جنگهای ناهمگون و فشارهای راهبردیِ بلندمدت نهادینه شد. به مرور زمان، این روند به جای ایجاد مجموعهای از مواجهههای جداگانه، به یک سیستم توزیعشده از درگیری در جبهههای متعدد منجر شد. اهمیت این تحول در دهههای بعد روزبهروز آشکارتر شد. حزبالله، حماس و سایر بازیگران همسو، پدیدههایی مستقل نبودند. آنها به عنوان مؤلفههای بههمپیوسته در یک زیستبوم راهبردی بزرگتر پدیدار شدند. چالش پیش روی اسرائیل به تدریج از مدیریت تهدیدهای فردی، به مواجهه با سیستمی تغییر یافت که قادر بود بیثباتی را به طور همزمان در جبهههای مختلف بازتولید کند. از سرزمین تا پردازش محاسباتی: همزمان با تحول پویاییهای منطقهای، یک تحول ساختاری عمیقتر در سطح جهانی شکل گرفت. قدرت بیش از پیش حول ظرفیت محاسباتی سازماندهی میشود. کارآمدی نظامی، بهرهوری اقتصادی، سیستمهای اطلاعاتی و نوآوریهای فنآورانه، اکنون همگی به توانایی تولید، کنترل و مقیاسپذیری «پردازش محاسباتی» بستگی دارند. رقابت بر سر نیمهرساناهای پیشرفته، کنترلهای صادراتی، زیرساختهای هوش مصنوعی و معماریهای داده، بازتابدهنده همین تغییر جهت است. قدرت دیگر در وهله اول با سرزمین یا تولیدات صنعتی تعریف نمیشود، بلکه با جایگاه کشورها در درون سیستمهای فنآورانهٔ بههمپیوسته سنجیده میشود. این به معنای از دست رفتن اهمیت جغرافیا نیست. بلکه جغرافیا در حال ادغام شدن در معماری گستردهتری است که در آن، سیستمهای انرژی، زیرساختهای پردازشی و سرمایه انسانی به عنوان لایههای یکپارچه قدرت با یکدیگر تعامل دارند. دکترین سنتی اسرائیل — که بر بازدارندگی، برتری اطلاعاتی و پاسخ عملیاتی سریع متکی است — همچنان در مدیریت تهدیدهای فوری کارآمد است. با این حال، این دکترین توانایی کمتری در شکلدهی به شرایط ساختاریِ مولّدِ آن تهدیدها دارد. رویدادهای ۷ اکتبر ۲۰۲۳ این محدودیت را آشکار ساخت. اسرائیل با بازیگرانی جداافتاده روبهرو نبود، بلکه با سیستمی هماهنگ مواجه شد که توانایی تلفیق ایدئولوژی، برنامهریزی عملیاتی و انطباق فنآورانه را در جبهههای متعدد داشت. غزه به عنوان تنها یک گره یا نقطه اتصال در ساختار منطقهای گستردهتری عمل میکرد که ایران، حزبالله و شبکههای همسو را در بر میگرفت. از این رو، امنیت را دیگر نمیتوان صرفاً به عنوان «واکنش به تهدید» درک کرد؛ بلکه باید آن را به عنوان «موقعیتیابی در سیستم» فهمید. امنیت به مثابه معماری سیستم: همگرایی سیستمهای امنیتی و سیستمهای فنآورانه، مرز میان رقابتهای ژئوپلیتیک و رقابتهای زیرساختی را بیش از پیش کمرنگ میکند. نظمهای منطقهای در طول تاریخ حول جغرافیا، موازنه نظامی و دسترسی به منابع سازماندهی میشدند. این بنیانها همچنان اهمیت دارند اما دیگر کافی نیستند. شبکههای انرژی اکنون زیرساختهای پردازشی را تغذیه میکنند. سیستمهای فنآورانه به توانمندیهای نظامی شکل میدهند. دسترسی به سیستمهای دانشِ پیشرفته، تابآوری اقتصادیِ بلندمدت را تعیین میکند. امنیت، توسعه و نوآوری در حال همگرایی در یک حوزه ساختاری واحد هستند. مزیت راهبردی روزبهروز بیشتر به موقعیت بازیگران در نقاط حیاتی متکی میشود؛ یعنی همان گلوگاههایی که انرژی، اطلاعات، سرمایه و تخصص از آنها عبور میکنند. مرکز ثقل قدرت از «کنترل سرزمین» به «کنترل معماری سیستم» منتقل شده است. قدرت به مثابه طراحی سیستم: در چنین محیطی، قدرت دیگر صرفاً با مقیاس نظامی یا اقتصادی تعریف نمیشود، بلکه بیش از پیش به معنای توانایی «طراحی سیستمها» و «شکلدهی به شرایطی» است که سایر بازیگران در قالب آن عمل میکنند. اعمال نفوذ از طریق استانداردها، نقاط خفهکننده و گلوگاهها، رژیمهای راستیآزمایی و ساختارهای دسترسی صورت میپذیرد. این عناصر تعیین میکنند که فناوری چگونه جریان یابد، سرمایه چگونه تخصیص یابد و امنیت زیرساختها چگونه تأمین شود. هوش مصنوعی این تحول را به بهترین شکل نشان میدهد. سیستمهای پیشرفته هوش مصنوعی به یک زیستبوم لایهای و پیچیده وابستهاند که شامل ساخت نیمهرساناها، معماری طراحی، زیرساختهای داده، سیستمهای رایانش ابری، ورودیهای انرژی و تخصصهای انسانیِ ویژه میشود. نفوذ راهبردی، در هماهنگسازی این وابستگیهای متقابل نهفته است، نه در تسلط بر یک لایه منفرد. نظم جهانی در حال ظهور، بازتابدهنده همین منطق است. این نظم نه کاملاً جهانیشده است و نه کاملاً تجزیهشده، بلکه به شدت طبقاتی و لایهبندیشده است. لایههای حیاتی فنآورانه در درون شبکههای مورد اعتماد متمرکز شدهاند، در حالی که سایر مؤلفهها به صورت گسترده توزیع یافتهاند. این وضعیت یک «وابستگی متقابل ناهمگون» ایجاد میکند که در آن، نفوذ از کنترل بخشهای غیرقابل جایگزین سیستم سرچشمه میگیرد، نه از سلطه سرزمینی. ایران به مثابه محور ساختاری: در این معماری، ایران موقعیتی محوری دارد. پیکربندی فعلی ایران در چارچوب ساختار حکمرانی پس از ۱۹۷۹، به این کشور اجازه میدهد تا از طریق نیروهای نیابتی، بسیج ایدئولوژیک و ابزارهای ناهمگون قدرت، بیثباتی را به جبهههای متعدد صادر کند. با این حال، اهمیت عمیقتر ایران فراتر از این پیکربندی عملیاتی است. ایران به عنوان یک نهاد تمدنی و جغرافیایی — آنچه من پیشتر در تحلیل خود تحت عنوان «دولت پیازی» به عنوان ساختاری لایهای و تابآور توصیف کردهام — دارای ویژگیهایی است که کمتر بازیگر منطقهای از آن برخوردار است: جمعیتی بزرگ، منابع عظیم انرژی، عمق راهبردی، ظرفیت صنعتی، تداوم تاریخی و تابآوری عمیق ساختاری. این ویژگیها توانمندی فوقالعادهای به ایران میدهد تا مستقل از هرگونه ساختار سیاسی خاص، بر سیستم گستردهتر منطقهای تأثیر بگذارد. جغرافیا این مزایا را تقویت میکند. ایران که میان خلیج فارس، آسیای مرکزی، قفقاز و خاورمیانه بزرگتر قرار گرفته، در یک چهارراه راهبردی جای دارد که پیامدهای منطقهایِ بیثباتی یا همگرایی را دوچندان میکند. به همین دلیل، ایران بیش از آنکه صرفاً یک بازیگر منطقهای دیگر باشد، به عنوان یک محور ساختاری عمل میکند. یک ایرانِ بازآفرینیشده از نظر ساختاری — یعنی یک پیکربندی راهبردیِ پساایدئولوژیک متکی بر حکمرانی دولت-محور، تداوم نهادی و منافع ملی به جای صدور ایدئولوژی — معادله منطقهای را به طور بنیادی تغییر خواهد داد. چنین تحولی لزوماً و به خودی خود به همپیمانی یا همگرایی کامل منجر نمیشود، اما معماری زیربناییِ حامیِ درگیریهای مزمن منطقهای را دگرگون میسازد. اهمیت چنین تغییری نه در تحول ایدئولوژیک، بلکه در آثار و پیامدهای آن در سطح کل سیستم است. یک ایرانِ تغییریافته از نظر ساختاری، از صادرات بیثباتی سیستمی تحت ساختار فعلیِ پس از ۱۹۷۹، به سمت مشارکت در یک معماری منطقهای پایدارتر حرکت خواهد کرد. نتیجه این امر، باز شدن فضای راهبردی برای هماهنگیهای بلندمدت در حوزه سیستمهای انرژی، زیرساختهای فنآورانه، شبکههای تجاری و ترتیبات امنیتی خواهد بود. این موضوع به معنای حتمی بودن چنین سناریویی نیست؛ مسیرهای متعددی همچنان محتمل است. ساختار فعلی پس از ۱۹۷۹ ممکن است تداوم یابد. فروپاشی و گسستهای داخلی ممکن است شدت گیرد. معماریهای مهار منطقهای ممکن است عمیقتر شود. دالانهای جایگزین — مانند چارچوبهای پیوند اسرائیل، خلیج فارس و هند — ممکن است مستقل از ایران گسترش یابند. هر سناریو حامل پیامدهای راهبردی متمایزی است. با این حال، در میان گزینههای محتمل، یک ایرانِ بازآفرینیشده از نظر ساختاری، اهرممندترین و مؤثرترین مسیر موجود را ارائه میدهد که به جای پرداختن به جلوههای عملیاتی مناقشه، خودِ «معماری مناقشه» را هدف قرار میدهد. صلح سیلیکونی به مثابه الگوی اولیه: نظم منطقهای آینده صرفاً با موازنه نظامی یا همپیمانیهای دیپلماتیک تعریف نخواهد شد. این نظم با یکپارچگی سیستمهای انرژی، زیرساختهای پردازشی، زیستبومهای فنآورانه، زنجیرههای تأمین و سرمایه انسانی شکل خواهد گرفت. «صلح سیلیکونی» یک همپیمانی زیرساختیِ در حال ظهور است که در آن، انرژی، پردازش محاسباتی و سیستمهای فنآورانهٔ مورد اعتماد در یک معماری لایهای از «وابستگی متقابلِ مدیریتشده» ادغام میشوند؛ جایی که نفوذ راهبردی بر اساس موقعیت کشورها در لایههای پردازشی تعیین میشود، نه کنترل سرزمینی. این الگو نه یک سیستم پیماننامه سنتی است و نه یک نظم جهانی فراگیر، بلکه یک معماری کارکردی است که حول محور مشارکتِ مورد اعتماد در شبکههای حیاتی فنآورانه بنا شده است. این همگرایی، یک پیمان رسمی یا ساختار معاهدهای نیست، بلکه یک پیکربندی کارکردی است که تولیدکنندگان بزرگ انرژی، گرههای فنآورانه پیشرفته و سیستمهای سرمایهگذاریِ غنی را به یک محیط زیرساختی هماهنگ متصل میکند. منطق آن زیرساختی است، نه ایدئولوژیک. ایالات متحده، اسرائیل و بازیگران کلیدی خلیج فارس، روزبهروز بیشتر عناصر بنیادی این الگوی اولیه در حال ظهور را تشکیل میدهند. هدف آن یکپارچگی سیاسی نیست، بلکه ساخت سیستمهای مورد اعتمادی است که قادر به پشتیبانی از زیستبومهای پردازشی و فنآورانه پیشرفته در شرایط رقابت راهبردی باشند. معماری سه لایهای: این سیستم را میتوان در قالب سه لایه بههمپیوسته درک کرد. لایه اول شامل انرژی و سرمایه است. کشورهای خلیج فارس به عنوان تأمینکنندگان حجم پردازشی عمل میکنند و انرژی و سرمایهگذاری لازم برای سیستمهای عظیم هوش مصنوعی، مراکز داده، زیرساختهای رایانش ابری حاکمیتی و اقتصادهای دیجیتال را فراهم میسازند. نقش آنها فراتر از مالکیت منابع است و به میزبانی زیرساختها میرسد؛ یعنی شکل دادن به این موضوع که ظرفیت پردازشی دقیقاً در کجا متمرکز شود. آنها همچنین به طور فزایندهای از طریق برنامههای سرمایهگذاری حاکمیتی و استراتژیهای تحول دیجیتال، بر سمت تقاضا تأثیر میگذارند و توسعه زیرساختهای جهانی را هدایت میکنند. لایه دوم شامل نیمهرساناها، امنیت سایبری و ادغام سیستمهاست. در این لایه، اسرائیل به عنوان یک «گره فناوری حاکمیتی» عمل میکند. نقش راهبردی آن از تمرکز تخصص در امنیت سایبری، فناوریهای دفاعی، نهادهای پژوهشی و ادغام عمیق در زیستبومهای نوآوری غربی سرچشمه میگیرد. در محیطی که با شبکههای مورد اعتماد و کنترلهای صادراتی تعریف میشود، ارزش اسرائیل در تمهید و تسهیل ادغام امن سیستمها در عرض معماریهای منطقهای و جهانی نهفته است. لایه سوم شامل سرمایه انسانی است. این لایه شامل استعدادهای داخلی، مؤسسات تحقیقاتی، زیستبومهای کارآفرینی و شبکههای متخصصان فناوری در سراسر جهان میشود. این شبکهها سیستمهای منطقهای را به تولید دانش جهانی متصل کرده و نوآوری مداوم و انطباق سیستمی را ممکن میسازند. سرمایه انسانی با وجود تحرکپذیری و غیرمتمرکز بودن، برای طراحی و حکمرانی زیرساختهای پیچیده فنآورانه همچنان بنیادی و حیاتی باقی میماند. این سه لایه در کنار یکدیگر ساختاری از وابستگی متقابل ناهمگون را میسازند. انرژی، پردازش را ممکن میسازد؛ پردازش به سیستمهای فنآورانهٔ امن وابسته است؛ و هر دو برای عملکرد و تکامل به تخصص انسانی نیاز دارند. دادهها و اطلاعات در تمام این سه لایه جریان مییابند و انرژی، پردازش و تخصص انسانی را در یک زیستبوم عملیاتی واحد به یکدیگر متصل میکنند. همپیمانی مشروط: هدف این معماری، یکنواختی سیاسی نیست. منطقه همچنان با منافع، هویتها و اولویتهای راهبردیِ متکثر و متفاوت تعریف میشود. بنابراین، چالش اصلی «همگرایی کامل» نیست، بلکه «همپیمانی مشروط» است: یعنی ایجاد سیستمهای متقابلاً سامانیافته و همعملپذیری که امکان همکاری در حوزههای مشخص را بدون نیاز به اجماع سیاسیِ گستردهتر فراهم میکنند. مشارکت در این سیستمها نه به یکنواختی سیاسی، بلکه به پایبندی به استانداردهای فنی و عملیاتیِ مشترک بستگی دارد. استانداردهای فنی مشترک، مرزهای زیرساختی راستیآزماییشده و پروتکلهای حکمرانی امن، تعامل را در یک محیط ساختاریافته ممکن میسازند. ثبات نه از دل توافق محض، بلکه از مشارکتِ تنیدهشده در سیستمهایی به دست میآید که اختلال در آنها هزینهای متقابل و دوجانبه به همراه دارد. در این چارچوب، یک ایرانِ بازآفرینیشده از نظر ساختاری، به یک گره حیاتی برای یکپارچگی تبدیل خواهد شد. پایه انرژی، سرمایه انسانی و موقعیت جغرافیایی ایران به آن اجازه میدهد تا مستقیماً در سیستمهای فنآورانه و اقتصادی منطقه مشارکت کند و رقابتها را از حالت خصمانه محض به فرمهای ساختاریافته هدایت نماید. خاورمیانه به مثابه آزمایشگاه: اهمیت این تحول فراتر از جغرافیا و مرزهای این منطقه است. در بخش عمدهای از عصر مدرن، بازیگران خاورمیانه در چارچوب معماریهایی عمل میکردند که از بیرون طراحی شده بود. اکنون این منطقه در حال تبدیل شدن به آزمایشگاهی برای الگوی متفاوتی از سازماندهی است که در آن، انرژی، پردازش محاسباتی، فناوری و سرمایه انسانی در شرایط رقابت پایدار ژئوپلیتیک با یکدیگر ادغام میشوند. کمتر منطقهای وجود دارد که این متغیرها را با چنین شدتی در خود متمرکز کرده باشد. فراوانی انرژی، رقابت ژئوپلیتیک، جاهطلبیهای فنآورانه و جغرافیای راهبردی در خاورمیانه با تراکمی به هم میرسند که تکرار آن در جای دیگر دشوار است. بنابراین، برآمد و نتیجه این روند، الگوهای گستردهترِ طراحی سیستمهای جهانی را در دهههای آینده شکل خواهد داد و هدایت خواهد کرد. برای اسرائیل، این وضعیت مستلزم یک تطابق و تحول راهبردی است. برتری نظامی، بازدارندگی و تسلط اطلاعاتی همچنان ضروری هستند، اما دیگر کافی نخواهند بود. امنیت بیش از پیش به توانایی شکل دادن به معماری و ساختاری بستگی دارد که تهدیدها در درون آن شکل میگیرند و تکامل مییابند. قدرت دیگر صرفاً با توانایی «اقدام در درون یک سیستم» تعریف نمیشود، بلکه با توانایی «طراحی خودِ سیستم» سنجیده میشود. اسرائیل، ایران و خاورمیانه بزرگتر، مسائل راهبردی جداگانهای نیستند، بلکه متغیرهای بههمپیوستهای در درون یک معماریِ واحد و در حال تکامل هستند که با انرژی، پردازش محاسباتی، فناوری و سرمایه انسانی تعریف میشود. پیشینه تاریخی نشان میدهد که پیکربندیهای جایگزین امکانپذیر هستند. شرایط فعلی نیز هزینه و تاوانِ غیبت آنها را به تصویر میکشد. آینده منطقه نه تنها با موازنه قدرت میان دولتها، بلکه با معماری سیستمهایی که آنها را به یکدیگر متصل میکند، تعیین خواهد شد. پرسش مرکزی دیگر این نیست که آیا «نیروی نظامی» همچنان اهمیت خواهد داشت یا خیر — که البته خواهد داشت — بلکه این است که آیا بازیگران منطقهای میتوانند پیش از آنکه سیستمهای رقیب، منطقه را برای آنها تعریف کنند، معماری پایدار و باقوامی بسازند که قادر به هدایت نیرو، رقابت و تحولات فنآورانه باشد یا خیر. این گذار و انتقال از هماکنون آغاز شده است. ساختار نهایی آن اما همچنان باز و دستنخورده باقی مانده است.
