نام او غزال بود
اعداد همیشه عدد باقی میمانند. آنها نه چهرهای دارند، نه صدایی، نه خندهای و نه اندوهی. راگو کندری ، در تایمز اسرائیل
اعداد همیشه عدد باقی میمانند. آنها نه چهرهای دارند، نه صدایی، نه خندهای و نه اندوهی.
ما آنها را به عنوان اخبار مصرف میکنیم، لحظهای دربارهشان بحث میکنیم و سپس از کنارشان میگذریم. اما پشت هر عدد، زندگیای جریان دارد—یک پسر، یک دختر، یک برادر، یک خواهر، یک مادربزرگ، یک پدربزرگ. پشت هر عدد، خانوادهای است که برای همیشه دگرگون شده است.
در چهار سالگی، با معصومیت ترانهی «ای ایران» را میخواند
در هفده سالگی، کشته شد.
بر اساس گزارشهای رسانههای مختلف، اعضای جامعهی ایرانیان خارج از کشور و روایتهای شاهدان عینی، دهها هزار نفر—از جمله کودکان، نوجوانان و بزرگسالان—در جریان وقایع ۸ و ۹ ژانویه ۲۰۲۶ جان خود را از دست دادند. برای بسیاری، آنها از هماکنون به آمار تبدیل شدهاند. برخی آنچه اتفاق افتاده را انکار میکنند. برخی دیگر سکوت اختیار کردهاند. روزهای ۸ و ۹ ژانویه ۲۰۲۶، نقطهی عطفی خونین در تاریخ معاصر ایران به شمار میروند؛ روزهایی که با تظاهرات گستردهی ضدحکومتی و آنچه بسیاری آن را مرگبارترین سرکوب دولتی در تاریخ جمهوری اسلامی توصیف میکنند، متمایز شده است.
با این حال، اعداد به تنهایی چیزی به ما نمیگویند.
آنها به ما نمیگویند که این آدمها چه کتابهایی میخواندند. به ما نمیگویند عاشق چه کسی بودند، رویای چه شدنی را در سر داشتند یا امید داشتند چه آیندهای را بسازند. آنها از گفتگوهای نیمهکاره، صندلیهای خالی دور میز خانوادهها، یا پدر و مادرانی که باقی عمر خود را در انتظار شنیدن صداهایی میگذرانند که هرگز باز نخواهند گشت، چیزی به ما نمیگویند.
اما اگر این زندگیها اهمیت داشتند، آنها چه کسانی بودند؟
نامشان چه بود؟
داستانشان چه بود؟
چه رویاهایی با خود داشتند؟
هر قربانیِ تاریخ، رد و نشان کاملی از خود به جا نگذاشته است. تمام نامهای هولوکاست حفظ نشدند. با این حال، واقعیتِ رنج هرگز به دلیل نبودِ مستندات پاک نشد. تاریخ نیازی ندارد که تکتک قربانیان شناسایی شوند تا بپذیرد فاجعهای رخ داده است. آیا نبودِ یک نام، از واقعیت مرگ میکاهد؟ آیا نبودِ یک سند، درد و رنج یک مادر، یک پدر، یک فرزند یا یک ملت را پاک میکند؟
یک نام هست که ما میدانیم: غزال دومارچلی
کودک چهار سالهای که روزی با صدایی سرشار از معصومیت و عشق به میهنش «ای ایران» را میخواند، هرگز نمیتوانست تصور کند که در هفده سالگی، در غروب خونین ۹ ژانویه در گلشهر کرج، زندگیاش پیش چشمان مادرش به پایان خواهد رسید.
سالها پیش، او با چشمانی درخشان و لبخندی معصومانه، به عنوان دختری کوچک روبروی دوربین ایستاده بود و سرود ملی را میخواند. میلیونها ایرانی این کلمات را خواندهاند. کمتر کسی تصور میکند که روزی این کلمات ممکن است بازتابی از سرنوشت خودشان شود.
بندی در سرود «ای ایران» هست که میگوید:
«جان من فدای خاک پاک میهنم»
وقتی آن دخترک به این بند رسید، دستش را به نشانهی احترام نظامی بالا برد.
او فقط چهار سال داشت
مفهومی از فداکاری، مرگ، استبداد یا انقلاب درک نمیکرد. او فقط میدانست که کشورش را دوست دارد. با این حال، تماشای آن لحظه در امروز، لرزه بر اندام آدم میاندازد. گویی تاریخ از پیش فصلی را نوشته بود که او هنوز توانایی خواندنش را نداشت.
من همیشه باور داشتم مرد قدرتمندی هستم.
من با انقلاب و خشونت زندگی کردهام. هنوز رد زخم چاقوی اعضای حزبالله ایران را که تنها چند هفته پس از انقلاب ۱۳۵۷ به مچم وارد شد، با خود دارم. من شاهد اعدام افسران شجاع ارتش شاه بودم. با این هیولای اسلام سیاسی جنگیدم، مخفیانه زندگی کردم و نظارهگر آن بودم که چگونه رنگهای یک ملت به تدریج زیر ردایی سیاه گم شدند—ترس، غم، سرکوب و خشونت عریان.
سرانجام ایران را ترک کردم و در فرانسه پناهنده شدم.
در تبعید، دوران اعدامهای دستهجمعی زندانیان سیاسی را تاب آوردم. از دوردستها، شاهدی بر دگرگونی یک ملت توسط ترس و ایدئولوژی بودم.
فکر میکردم آنقدر دیدهام که دلم سنگ شده باشد.
فکر میکردم تجربهها، دیوارهایی به دور اندوهم کشیدهاند.
سپس ویدیوی غزال را دیدم که «ای ایران» میخواند.
چیزی در درونم درهم شکست.
کودک معصوم روی صفحه نمایش، گویی فراتر از سنش به نظر میرسید؛ انگار به نحوی سرنوشتی را به دوش میکشید که هنوز خودش از آن سر در نمیآورد. با تماشای او و با دانستن آنچه سالها بعد در انتظارش بود، اندوهی را حس کردم که تا پیش از آن هرگز تجربه نکرده بودم.
برای یک لحظه، سیاست ناپدید شد.
آمار و ارقام ناپدید شدند.
ایدئولوژیها ناپدید شدند.
فقط یک کودک باقی ماند.
کودکی که کشورش را دوست داشت.
کودکی که به زندگی اعتماد داشت.
کودکی که آیندهای داشت.
و سپس این آگاهی آمد که او هرگز اجازهی زندگی در آن آینده را نخواهند داشت.
قلبم ایستاد.
آسیبپذیری انسان بودن را دیدم.
دیدم که هر زندگی تا چه حد شکننده است.
چشمانم آنچه را که کلمات از بیانش عاجز بودند، آشکار کردند.
روز بعد، سر از بیمارستان درآوردم.
چهل هزار تنها یک عدد نیست.
چهل هزار زندگی است.
چهل هزار آینده است.
چهل هزار داستان نیمهتمام است.
چهل هزار خانواده است که زخمهایی را به دوش میکشند که شاید هرگز التیام نیابند.
چهل هزار جای خالی است، آنجا که روزی انسانهایی ایستاده بودند.
برای من، این نشاندهندهی چیزی است که آن را «هولوکاست ایران» زیر سایهی رژیم اسلامی مینامم.
تاریخ روزی دربارهی اعداد، اسناد، شهادتها و شواهد بحث خواهد کرد. پژوهشگران استدلال خواهند آورد، سیاستمداران تفسیر خواهند کرد و فعالان مخالفت خواهند نمود.
اما پیش از همهی اینها، یک حقیقت سادهی انسانی وجود دارد.
یک دختر هفده ساله مرده است.
مادری دخترش را از دست داده است.
ملتی یکی از فرزندانش را از دست داده است.
و در میان هزاران چهرهای که از مقابل چشمانم گذشتهاند، در میان تمام آمارها و تمام استدلالها، یک چهره هست که نمیتوانم فراموشش کنم.
برای دنیا، او شاید به عدد دیگری تبدیل شود.
اما برای من، هرگز چنین نخواهد شد.
نام او غزال بود.
