عاملیت سیاسی
چگونه رهبری باید میان موج انقلابی، فرسایش اجتماعی و لحظه بازگشت تعادل ایجاد کند.
راگو کندری | اندیشکده شهوند
تحولات اخیر ایران بار دیگر نشان داد که جامعه ایران هنوز از ظرفیت بالای سیاسی و انقلابی برخوردار است. فراخوان شاهزاده رضا پهلوی و پاسخ گسترده مردم در بسیاری از شهرهای کشور، صرفاً یک واکنش احساسی یا هیجانی نبود؛ بلکه نشانهای از وجود عاملیت سیاسی زنده در بطن جامعه ایران بود. میلیونها نفر به خیابان آمدند، هزینه دادند، ریسک کردند و نشان دادند که برخلاف بسیاری از تحلیلها، جامعه ایران هنوز از نظر سیاسی خاموش نشده است.
این مسئله اهمیت بسیار بالایی دارد، زیرا در بسیاری از کشورها، پیش از شکست کامل جنبشها، اولین چیزی که از بین میرود نه خشم اجتماعی، بلکه «باور جامعه به اثرگذاری خود» است. زمانی که مردم دیگر احساس نکنند حضورشان میتواند تغییری ایجاد کند، عاملیت سیاسی فرو میپاشد و جامعه وارد فاز انفعال میشود. اما آنچه در ایران مشاهده شد، خلاف این وضعیت بود. جامعه هنوز قادر به واکنش سراسری است و هنوز ظرفیت ورود به صحنه را حفظ کرده است.
با این حال، همزمان یک واقعیت دیگر نیز وجود دارد که اگر درست فهم نشود، میتواند به اشتباهات استراتژیک جدی منجر شود. بعد از موج سنگین سرکوب، بازداشت، اعدام و کشتار، انرژی انقلابی جامعه وارد فاز فروکش شده است. این فروکش به معنای پایان جنبش یا شکست اعتراضات نیست؛ بلکه بخشی طبیعی از چرخه همه جنبشهای بزرگ اجتماعی و انقلابی است. هیچ انقلاب یا حرکت سیاسی به صورت دائمی در نقطه اوج باقی نمیماند. همه جنبشها دارای سیکلهایی از انفجار، سرکوب، بازسازی، فرسایش و بازگشت هستند.
اشتباه بخشی از اپوزیسیون در سالهای اخیر این بود که تصور میکرد اگر جامعه یک بار به خیابان آمد، باید به صورت دائمی در همان سطح از آمادگی باقی بماند. اما جامعه ماشین نیست که هر لحظه بتوان آن را روشن کرد و به حرکت درآورد. جامعه موجودی زنده است؛ دارای ترس، امید، خستگی، حافظه و محدودیت روانی. هر موج انقلابی بخشی از انرژی اجتماعی را مصرف میکند و پس از هر سرکوب، جامعه وارد مرحلهای از بازسازی روانی و سازمانی میشود.
در اینجا تفاوت بسیار مهمی میان «وجود عاملیت سیاسی» و «آمادگی برای فعالسازی انقلابی» به وجود میآید. ممکن است جامعه همچنان دارای عاملیت سیاسی باشد، یعنی ظرفیت اعتراض، میل به تغییر و آمادگی ذهنی برای تحول را حفظ کرده باشد، اما همزمان هنوز بستر عینی برای ورود دوباره به یک موج سراسری فراهم نشده باشد. فهم این تفاوت، برای هر رهبری سیاسی حیاتی است.
رهبری پرواکتیو به معنای فراخوان دائمی نیست. برعکس، رهبری استراتژیک یعنی توانایی تشخیص زمان مناسب برای فعالسازی جامعه. رهبر باید بتواند تفاوت میان لحظه انفجار و دوره انباشت را تشخیص دهد. اگر رهبری در دوره پایین بودن موج، صرفاً برای حفظ هیجان سیاسی مدام جامعه را فرا بخواند، خطر فرسایش اجتماعی، خستگی روانی و تخریب سرمایه سیاسی جنبش به وجود میآید.
یکی از خطرناکترین اشتباهات در جنبشهای انقلابی، فراخوانهای مداوم بدون وجود بستر اجتماعی و میدانی لازم است. در کوتاهمدت شاید چنین فراخوانهایی فضای رسانهای تولید کند، اما در بلندمدت باعث فرسودگی جامعه میشود. مردمی که چندین بار به خیابان دعوت شوند بدون آنکه نتیجه ملموسی ببینند، به تدریج وارد نوعی ناامیدی و بیاعتمادی میشوند. این فرسایش آرام، میتواند حتی خود عاملیت سیاسی را نیز تضعیف کند.
اما مسئله مهم اینجاست که پایین آمدن موقت موج خیابانی، به معنای مرگ عاملیت سیاسی نیست. در بسیاری از جنبشهای مدرن، عاملیت سیاسی در دورههای میانی، شکل خود را تغییر میدهد. جامعه الزاماً همیشه در قالب تظاهرات میلیونی عمل نمیکند. گاهی سیاست از خیابان به زندگی روزمره منتقل میشود.
در ایران امروز، بخشی از عاملیت سیاسی در قالب مقاومتهای پراکنده و روزمره بازتعریف شده است. نافرمانی مدنی در سبک پوشش، عقبراندن کنترل ایدئولوژیک حکومت از فضاهای عمومی، بیاعتنایی اجتماعی به هنجارهای رسمی، تحریمهای اقتصادی غیررسمی، مهاجرت ذهنی نسل جوان از روایت حکومتی و حتی شکلگیری شبکههای همبستگی کوچک برای حمایت از خانوادههای آسیبدیده، همگی نشانههای ادامه حیات عاملیت سیاسی هستند.
این مسئله بسیار مهم است، زیرا برخی تحلیلها تنها خیابان را معیار زنده بودن جامعه میدانند. در حالی که در بسیاری از نظامهای فرسوده، جامعه پیش از انفجار نهایی وارد دورهای از «مقاومت پخششده» میشود؛ مقاومتی که شاید فاقد تمرکز خیابانی باشد، اما به صورت مداوم مشروعیت ایدئولوژیک و اجتماعی حکومت را فرسایش میدهد.
در واقع، جامعه ایران امروز در سکوت نیست؛ بلکه در حال انباشت است. زیر این آرامش نسبی، حجم عظیمی از خشم, بیاعتمادی، ناامیدی و میل به تغییر انباشته شده است. حکومت شاید بتواند موقتأ خیابان را کنترل کند، اما نمیتواند بحران مشروعیت خود را حل کند. این بحران همچنان در حال تعمیق است و هر بحران جدید میتواند دوباره شرایط را به سمت انفجار سوق دهد.
در اینجا مسئله بحرانهای ساختاری اهمیت پیدا میکند. موجهای انقلابی معمولاً صرفاً با اراده رهبران یا حتی انباشت خشم اجتماعی شکل نمیگیرند. برای بازگشت موج، معمولاً یک تکانه عینی نیز لازم است؛ تکانهای که شکاف میان حکومت و جامعه را ناگهان آشکار کند.
این تکانهها اغلب محصول ناکارآمدی ساختاری خود سیستم هستند. فروپاشیهای اقتصادی، جهشهای مهارناپذیر ارزی، بحران آب، فرسایش زیرساختها، فساد مزمن، بحران انرژی یا فجایعی که بیکفایتی حکومت را عریان میکنند، میتوانند به کاتالیزور موج بعدی تبدیل شوند. همانطور که در گذشته، رخدادهایی مانند سرنگونی هواپیمای اوکراینی یا فاجعه متروپل، خشم انباشته جامعه را ناگهان فعال کردند.
این نکته مهم است، زیرا نشان میدهد حکومت خود، ناخواسته در حال تولید سوخت موج بعدی است. در چنین شرایطی، وظیفه رهبری صرفاً «دعوت به اعتراض» نیست، بلکه آمادگی برای لحظه تلاقی بحران ساختاری و انرژی اجتماعی است.
هیچ رهبری—حتی اگر محبوبیت بالایی داشته باشد—نمیتواند صرفاً با اراده فردی، موج اجتماعی خلق کند. موج زمانی شکل میگیرد که مجموعهای از عوامل همزمان به نقطه تلاقی برسند؛ بحران اقتصادی، شکاف در حاکمیت، خشم اجتماعی، امید به تغییر، احساس امکان پیروزی و وجود رهبری قابل اعتماد.
اینجاست که تفاوت میان رهبری واکنشی و رهبری پرواکتیو مشخص میشود. رهبری واکنشی معمولاً بعد از شکلگیری موج وارد عمل میشود، اما رهبری پرواکتیو باید بتواند لحظه قبل از انفجار را تشخیص دهد و جامعه را هماهنگ کند. در عین حال، اگر رهبری بیش از حد جلوتر از ظرفیت جامعه حرکت کند، ممکن است ارتباط خود را با واقعیت میدانی از دست بدهد.
به همین دلیل، شاید مهمترین نیاز جنبش ایران امروز، عبور از سیاست هیجانی و ورود به سیاست استراتژیک باشد. سیاستی که بفهمد انقلاب فقط در لحظه خیابان تعریف نمیشود، بلکه در مدیریت فاصله میان دو موج نیز شکل میگیرد.
در این دوره میانی، وظیفه رهبری بیش از هر چیز، حفظ و سازماندهی عاملیت اجتماعی است. این سازماندهی صرفاً به معنای ساخت تشکیلات کلاسیک نیست، بلکه شامل تولید افق، بازسازی اعتماد و ایجاد تصور قابلباور از آینده نیز میشود.
یکی از بزرگترین بحرانهای جامعه ایران فقط ترس از حکومت نیست؛ بلکه ترس از فردای فروپاشی است. بخشی از طبقه خاکستری هنوز میان نفرت از وضع موجود و نگرانی از آینده معلق است. بنابراین رهبری در دوران انباشت، باید بتواند «افقپذیری» تولید کند؛ یعنی تصویری روشن، باثبات و قابل اعتماد از فردای گذار ارائه دهد.
مردم باید بدانند بعد از فروپاشی چه اتفاقی میافتد، ساختار سیاسی چگونه مدیریت خواهد شد، امنیت قومی و اجتماعی چگونه حفظ میشود، اقتصاد چگونه بازسازی میشود و کشور چگونه از هرجومرج عبور میکند. بدون این تصویر، بخشی از جامعه حتی در اوج نارضایتی نیز وارد کنش نهایی نمیشود.
همزمان، سازماندهی مدرن نیز دیگر الزاماً بر پایه ساختارهای هرمی کلاسیک شکل نمیگیرد. در شرایطی مانند ایران، هر ساختار متمرکز به سرعت هدف نفوذ و سرکوب قرار میگیرد. به همین دلیل، آینده جنبشهای ایران احتمالاً بیشتر شبکهای و افقی خواهد بود تا سلسلهمراتبی. استفاده از ابزارهای ارتباطی امن، ایجاد هستههای کوچک غیرمتمرکز و حفظ پیوند میان گروههای مختلف اجتماعی، بخشی از وظایف دوران انباشت است.
در حقیقت، بسیاری از انقلابها نه در خیابان، بلکه در فاصله میان خیابانها ساخته شدهاند. بخش مهمی از فرسایش حکومتها در دورههایی رخ میدهد که ظاهراً آرام به نظر میرسند. شبکهسازی، بازسازی اعتماد، گسترش گفتمان، افزایش هماهنگی اجتماعی و فرسایش تدریجی مشروعیت نظام، همه در همین دورهها اتفاق میافتد.
به همین دلیل، پایین بودن موقت موج خیابانی لزوماً نشانه ضعف نیست. گاهی جامعه در حال بازتنظیم خود است. مسئله اصلی این است که آیا عاملیت سیاسی هنوز زنده است یا نه. و شواهد نشان میدهد که در ایران، این عاملیت همچنان زنده است.
امروز جامعه ایران خاموش نشده؛ بلکه در مرحله انباشت قرار دارد. حکومت شاید بتواند به صورت موقت اعتراضات را کنترل کند، اما نمیتواند بحران مشروعیت، بحران اقتصادی و فرسایش اجتماعی خود را متوقف کند. هر بحران جدید میتواند دوباره جامعه را به نقطه جوش نزدیک کند.
در چنین شرایطی، هنر رهبری در ایجاد تعادل میان «صبر استراتژیک» و «لحظه فعالسازی» تعریف میشود. نه آنقدر زود که جامعه فرسوده شود، و نه آنقدر دیر که فرصت تاریخی از دست برود.
در نهایت، مسئله اصلی امروز فقط فراخوان دادن نیست؛ بلکه تشخیص درست زمان فراخوان است. هر جنبش زمانی موفق میشود که میان جامعه، بحران ساختاری و رهبری هماهنگی ایجاد شود. بدون این هماهنگی، حتی بزرگترین خشمهای اجتماعی نیز ممکن است فرسوده شوند.
اما اگر این سه عنصر در لحظه مناسب به هم برسند، آنگاه حتی نظامهایی که سالها شکستناپذیر به نظر میرسیدند، میتوانند ناگهان وارد مسیر فروپاشی شوند.
سیر تاریخی جنبشهای اپوزیسیون ایران بر اهمیت حیاتی زمانسنجی راهبردی و همراستایی شرایط اجتماعی-سیاسی تأکید میکند. در طول تاریخ معاصر، رهبری مؤثر نه تنها بر بسیج مداوم، بلکه بر محاسبۀ دقیق این امر استوار بوده است که چه زمانی یک فراخوان عمومی میتواند بیشترین تأثیر را بگذارد. وقتی یک شخصیت سیاسی درک عمیقی از این جزر و مدهای در حال تغییر نشان میدهد، این امکان را مییابد تا تلاشهای خود را با آمادگی واقعی تودهها همگام سازد و تضمین کند که انرژی جمعی برای لحظات آسیبپذیری ساختاری واقعی حفظ میشود.
شاهزاده رضا پهلوی نشان میدهد که درک عمیقی دارد و در زمان مناسب فراخوان داد و مردم به این فراخوان پاسخ دادند و اکنون نیز او منتظر زمان و عناصر مناسب برای رهبری پیشدستانه موج بعدی انقلاب شیر و خورشید است.
