پژواک جاوید شاه

پژواک جاوید شاه

چگونه یک شعار، باور به گذار و آزادی را تقویت می‌کند. نوشته راگو کندری مدیراندیشکده شهوند.

شعار «جاوید شاه» از دل کنفرانس‌های خارج از کشور، احزاب سیاسی یا کمپین‌های هماهنگ ‌شده بیرون نیامد؛ بلکه از خیابان‌های ایران فوران کرد، یعنی همان‌جایی که سخن گفتن خطرناک است و نمادگرایی با مخاطره همراه است. در سیستم‌های استبدادی، شعارها هرگز صرفاً کلامی و لفظی نیستند، بلکه ابزارهای سیاسی ‌اند. آن‌ها به ادراک عمومی شکل می‌دهند، ترس را کاهش می‌دهند، نشان‌گر شتاب جنبش هستند و به آن پرسش ناگفته ‌ای پاسخ می‌دهند که تعیین می‌کند مردم تماشاگر بمانند یا وارد عمل شوند: «بعد از این چه خواهد شد و چه کسی آن را رهبری می‌کند؟»

 

قدرت شعارها

از این منظر، خودِ این شعار حامل قدرت است. این فریاد تأکید می‌کند که جمهوری اسلامی دائمی نیست، تغییر نزدیک است و خودِ مردم عاملان این تغییر هستند.

تاریخ درسی همیشگی به ما می‌دهد: رژیم‌ها به ‌ندرت تنها به دلیل «منفور بودن» سقوط می‌کنند. نفرت پدیده‌ای رایج است، اما «باور» نایاب. سیستم‌های استبدادی زمانی فرو می‌پاشند که توده  بحرانی از مردم شروع به باور کنند که فروپاشی ممکن است. بدون این باور، حتی خشم گسترده نیز از نظر سیاسی بی‌اثر و خنثی باقی می‌ماند.

جمهوری اسلامی نه تنها از طریق سرکوب، بلکه از طریق فرسودگی و تکه ‌تکه کردن (جامعه) بقای خود را حفظ می‌کند. دهه ‌ها شرطی ‌سازی به جامعه ایران آموخته است که در امکان تحقق هرگونه جایگزین واقعی شک کند. این «سقف روانشناختی»، بیش از نیروهای امنیتی یا سانسور، مؤثرترین دفاع رژیم بوده است. در چنین شرایطی، انرژی اپوزیسیون هدر می‌رود، مگر آنکه به آن فرم، جهت و باورپذیری داده شود. به همین دلیل است که شعارها اهمیت دارند: آن‌ها واقعیت‌های پیچیده سیاسی را در قالب سیگنال‌هایی فشرده می‌کنند که سرعت حرکتشان از ترس بیشتر است.

«جاوید شاه» دقیقاً در چنین سطحی عمل می‌کند. این شعار اغلب به عنوان یک فریاد نوستالژیک یا پادشاهی خواهانه نادیده گرفته می‌شود، اما چنین برداشتی کارکرد استراتژیک آن را نادیده می‌گیرد. این شعار نه خواستار تعهد ایدئولوژیک است و نه ساختار سیاسی آینده ایران را دیکته می‌کند. در عوض، چیزی را وارد میدان می‌کند که برای یک سیستم استبدادی بسیار بی‌ثبات ‌کننده است: «تداوم، بدون رژیم». این شعار رهبری بدون اجبار، جهت‌گیری بدون دگماتیسم، و تغییری را پیشنهاد می‌دهد که به جای انتزاعی بودن، ملموس و نزدیک احساس می‌شود.

قدرت استبداد به شدت بر «توهم همیشگی بودن» متکی است. به محض اینکه مردم این ایده را درونی کنند که رژیم نمی‌تواند سقوط کند، مقاومت به جای عملیاتی بودن، صرفاً نمادین می‌شود. شعارهایی مانند «جاوید شاه» و «پهلوی برمی‌گردد» این ادراک را مختل می‌کنند. آن‌ها وعده یک آینده آرمانی را نمی‌دهند؛ بلکه یک «توالی» را القا می‌کنند: ابتدا پایان جمهوری اسلامی، و سپس انتخاب سیاسی.

این تمایز از آن جهت اهمیت دارد که بحث‌های حل ‌نشده میان پادشاهی خواهان و جمهوری‌خواه مدت‌هاست که اپوزیسیون ایران را تکه ‌تکه کرده است. این شعار به جای حل آن بحث، آن را به حالت تعلیق در می‌آورد و به گروه‌های مختلف اجازه می‌دهد بدون نیاز به اجماع زودهنگام، با هم به جلو حرکت کنند.

شاهزاده رضا پهلوی و سیگنال گذار

شاهزاده رضا پهلوی به یک نقطه مرجع تبدیل شده است؛ نه به این دلیل که قدرت را در دست دارد، بلکه به این دلیل که «عدم قطعیت» را کاهش می‌دهد. او به شکلی که در کمتر چهره‌ای دیده می‌شود، در سطح بین‌المللی شناخته ‌شده و در سطح داخلی وحدت‌بخش است. مهم‌تر از آن، او همواره هرگونه ادعایی مبنی بر اقتدار خودکار یا موروثی را رد کرده است. پافشاری او بر یک چارچوب گذار شامل: تشکیل یک دولت موقت محدود، برگزاری رفراندوم ملی، انتخابات پارلمانی و تدوین قانون اساسی جدید، معنای خودِ آن شعار را بازتعریف کرده است. «جاوید شاه» دیگر تقاضایی برای بازگشت به گذشته (Restoration) نیست؛ بلکه سیگنالی برای «گذار» است.

به همین دلیل است که این شعار فراتر از طیف پادشاهی خواهان طنین‌انداز می‌شود. یک نفر می‌تواند این شعار را سر دهد در حالی که هم‌زمان رویای یک جمهوری در آینده را در سر دارد. کارکرد فوری این شعار، تعیین تکلیف فرم قانون اساسی ایران نیست، بلکه پایان دادن به سیستمی است که اساساً امکان «انتخاب سیاسی» را از بین برده است. از این منظر، این شعار پلی بر خطرناک‌ترین مرحله گذار می‌زند: لحظه ‌ای که نظم قدیمی فرو می‌پاشد اما هنوز هیچ جایگزین معتبری وجود ندارد. انقلاب‌ها اغلب در همین شکاف و خلاء است که شکست می‌خورند.

پیروزی بر سیستم‌های استبدادی ریشه‌دار، با «باور» آغاز می‌شود، نه با قدرت. آسیب ‌پذیری امروز جمهوری اسلامی تنها اقتصادی یا نهادی نیست، بلکه «معرفتی» (Epistemic) است. ایرانیان بیش از پیش دیگر باور ندارند که این رژیم دائمی است. به محض اینکه ناباوری سریع‌تر از ترس گسترش یابد، سرکوب خاصیت بازدارندگی خود را از دست می‌دهد.

 

واقعیت در حال تغییر ایران

این تغییر، پیامدهای مستقیمی برای سیاست‌های ایالات متحده و غرب دارد. برای دهه ‌ها، واشینگتن و پایتخت‌های اروپایی استراتژی خود در قبال ایران را به جای مقابله با «عدم مشروعیت» رژیم، بر پایه «مدیریت» جمهوری اسلامی بنا کرده‌اند. واژگان تغییر می‌کنند — مهار، تعامل، تنش ‌زدایی — اما پیش‌فرض ثابت می‌ماند: این رژیم دائمی است. این پیش‌فرض دیگر بازتاب‌دهنده واقعیت سیاسی درون ایران نیست.

اظهارات اخیر دونالد ترامپ، فارغ از هر دیدگاهی که درباره سبک بیان او وجود داشته باشد، واکنش‌های تندی را در رسانه ‌های آمریکا برانگیخت؛ زیرا روی نقطه حساسی دست گذاشت: اینکه جمهوری اسلامی ممکن است دوام نیاورد. این جنجال بیش از آنکه بر سر محتوای سیاست‌گذاری باشد، به دلیل نقض یک «قانون نانوشته» بود. در بسیاری از گفتمان‌های غربی، حتی بحث درباره فروپاشی رژیم، اقدامی بی ‌ملاحظه تلقی می‌شود؛ آن هم در حالی که میلیون‌ها ایرانی در خیابان‌ها آشکارا کل سیستم را به چالش می‌کشند.

قاب‌بندی رسانه‌ای (Media framing) نقشی تعیین ‌کننده ایفا می‌کند. وقتی قیام ایران در حد ناآرامی‌های مقطعی، نارضایتی‌های اقتصادی یا درگیری‌های جناحی تقلیل داده می‌شود، این کار ناخواسته ارزشمندترین دارایی رژیم را تقویت می‌کند: «توهمِ اجتناب‌ناپذیر بودنِ بقای آن». سیستم‌های استبدادی نه تنها با زور، بلکه از طریق تایید خارجی زنده می‌مانند. وقتی رسانه ‌های بین‌المللی و سیاست‌گذاران چنان سخن می‌گویند که گویی هیچ جایگزینی وجود ندارد، در واقع پژواک همان روایتی می‌شوند که خودِ رژیم مبلغ آن است.

 

حمایت از یک گذار غیرنظامی

فعالان ایرانی اکنون در حال ارائه درخواستی صریح به دولت‌های غربی، از جمله دولت آینده ترامپ، هستند. آن‌ها از غرب نمی‌خواهند که آینده ایران را انتخاب کند، بلکه می‌خواهند واقعیت سیاسی موجود در میان اپوزیسیون را به رسمیت بشناسد. این درخواست بیش از پیش بر یک محور متمرکز شده است: شناسایی شاهزاده رضا پهلوی به عنوان رهبر هماهنگ ‌کننده و مشروع اپوزیسیون ایران در دوران گذار.

این استدلال کاملاً پراگماتیک (عمل‌گرایانه) است. سیاست‌گذاران غربی مکرراً درباره خلاء قدرت پس از فروپاشی رژیم هشدار می‌دهند. پاسخ فعالان ایرانی این است که «به رسمیت شناختن» باید همین حالا اتفاق بیفتد، نه بعداً. پهلوی به جای ایجاد ابهام، عدم قطعیت را کاهش می‌دهد. او خود را نه به عنوان یک حاکمِ در انتظار، بلکه به عنوان ضامنِ فرآیند گذار معرفی می‌کند؛ تداوم بدون اجبار، و اقتدار بدون استبداد.

این دیدگاه با وجود برنامه ‌های سازمان‌یافته و تیم‌های متخصص تقویت شده است. ابتکاراتی مانند «پروژه ققنوس ایران» یا پروژه شکوفایی ایران و بازسازی، چارچوبی برای گذار ارائه می‌دهند که بر ثبات اقتصادی، تداوم نهادی و بازگشت به سیستم بین‌المللی تمرکز دارد. تأکید بر یک «گذار نظم ‌یافته» است، نه بداهه پردازی انقلابی: حفظ خدمات ضروری، جلوگیری از فروپاشی و تجزیه، و آماده ‌سازی برای رفراندوم، انتخابات و نوسازی قانون اساسی.

برای دولت‌های غربی، پیامدها روشن است. حمایت از یک گذارِ قابل ‌شناسایی و تحت رهبری غیرنظامی، احتمال هرج‌ومرج، نظامی‌گری یا فروپاشی کامل کشور را کاهش می‌دهد. این امر همچنین جبهه ‌بندی‌ها را شفاف می‌کند. یک ایرانِ پس از جمهوری اسلامی که بر پایه حاکمیت سکولار و مشروعیت دموکراتیک بنا شده باشد، نه یک خلاء بی‌ثبات ‌کننده، بلکه یک نیروی ثبات‌بخش خواهد بود که پتانسیل تبدیل شدن به متحد ایالات متحده و شریکی سازنده برای ارتقای صلح و امنیت منطقه ‌ای را دارد.

انتخابِ پیشِ روی سیاست‌مداران، بین مداخله و بی‌طرفی نیست؛ بلکه انتخاب بین «مدیریت غیرفعالِ یک رژیم در حال فروپاشی» و «تعامل اصولی با یک گذار معتبر» است. فعالان ایرانی از رهبران غرب می‌خواهند آنچه را که خودِ ایرانیان روزبه ‌روز بیشتر به آن باور پیدا می‌کنند، باور کنند: دوران جمهوری اسلامی به پایان رسیده است و یک ایرانِ پایدار، سکولار و دموکراتیک، یک فرصت است، نه یک ریسک.

سیاست به رسمیت شناختن پرچم در پلتفرم ایکس

حتی عرصه ‌های نمادین نیز بازتاب ‌دهنده این مبارزه هستند. در شبکه اجتماعی ایکس، بسیاری از ایرانیان خواستار تغییر ایموجی پرچم ایران از نشان جمهوری اسلامی به نشان «شیر و خورشید» شده ‌اند. این یک منازعه فرهنگی ساده نیست؛ بلکه نبردی بر سر «نمایندگی» (Representation) است. تغییرات در پلتفرم ایکس توسط بسیاری، به جای نمادگرایی رژیم، به عنوان به ‌رسمیت ‌شناختن خواست مردم تعبیر می‌شود.

در سیستم‌های استبدادی، دولت نمادهای ملی را به انحصار خود در می‌آورد تا خود را با «ملت» یکی جلوه دهد. بازپس‌گیری این نمادها، چه در خیابان‌ها و چه در فضای آنلاین، بخشی از فرآیند درهم‌شکستن این انحصار است. در لحظات تحول بزرگ، حتی «بی‌طرفی دیجیتال» نیز به نوعی به معنای به ‌رسمیت ‌شناختن تلقی می‌شود.

شعار «جاوید شاه» آینده ایران را از پیش تعیین نمی‌کند؛ بلکه کاری فوری‌تر و تهدیدآمیزتر علیه رژیم انجام می‌دهد: این شعار، آن آینده را «تخیل ‌پذیر» می‌کند. این پیام، خشم پراکنده را به یک «باور هدفمند» تبدیل می‌کند. مقصد نهایی، رفراندوم است، نه خودِ شعار؛ اما باور، همان پلی است که جامعه با قدم گذاشتن بر روی آن، توهمِ دائمی بودنِ استبداد را از بین می‌برد.

چگونه یک شعار، باور به گذار و آزادی را تقویت می‌کند.نوشته راگو کندری مدیر اندیشکده شهوند
راگو کندری مدیر اندیشکده شهوند

مقاله اصلی به زبان انگلیسی

(Javid Shah Echoes​​​​)

در سایت (visegrad24 ) منتشر شده است.