ایران و آینده اول آمریکا

ایران و آینده اول آمریکا

نوشته راگو کندری، در نشریه “تریبون استراتژیک اورشلیم”

چگونه مسئله ایران می‌تواند استراتژی جمهوری‌خواهان را پس از ترامپ تعریف کند

با نزدیک شدن ایالات متحده به چرخه انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۲۰۲۸، بحث اصلی در درون حزب جمهوری‌خواه دیگر صرفاً این نیست که چه کسی جنبش سیاسی دونالد ترامپ را به ارث خواهد برد، بلکه پرسش استراتژیک عمیق‌تر این است که «اول آمریکا» پس از ترامپ به چه سمتی خواهد رفت.
 
پاسخ این پرسش ممکن است بیش از هر کشور دیگری، توسط ایران شکل بگیرد.
 
رویارویی با تهران در نقطه تقاطع منحصربه‌فردی قرار دارد؛ جایی که تسلیحات هسته‌ای، امنیت انرژی، ثبات دریانوردی، امنیت اسرائیل، تحالف‌های منطقه‌ای و اعتبار آمریکا به هم پیوند می‌خورند. برخلاف چالش‌های معمول در سیاست خارجی، ایران صرفاً یک مسئله منطقه‌ای محلی نیست، بلکه آزمونی است برای نحوه درک واشنگتن از قدرت در یک جهان چندقطبی.
 
به همین دلیل، ایران به کوره سوزان ایرانی تبدیل شده است که آینده سیاست خارجی محافظه‌کاران در آن شکل خواهد گرفت.
 
دو آینده برای سیاست خارجی محافظه‌کاران:
 
تقابل نوظهور میان جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهور، و مارکو روبیو، وزیر امور خارجه، نماینده یک مناظره بنيادی در درون محافظه‌کاری آمریکاست. هر دو در چارچوب «اول آمریکا» فعالیت می‌کنند، اما هدف استراتژیک آن را به گونه‌ای متفاوت تفسیر می‌کنند.
 
روبیو نماینده سنتی از رهبری آمریکا بر پایه ائتلاف‌ها، بازدارندگی، حضور پیشرو و اعتبار تعهدات امنیتی است. جهان‌بینی او بر این اصل استوار است که قدرت آمریکا زمانی بیشترین کارایی را دارد که متجاوزان درک کنند هرگونه تجاوز با پاسخی قاطع مواجه خواهد شد. طبق این دیدگاه، عقب‌نشینی از متحدان یا عدم مواجهه با تهدیدات بزرگ، بی‌ثباتی ناشی از خلاء قدرت ایجاد می‌کند که در نهایت مستلزم مداخله بیشتر آمریکا در آینده خواهد بود.
 
ونس نماینده واقع‌گرایی محافظه‌کارانه جدیدتری است. استدلال او تجدید حیات ملی را در اولویت قرار می‌دهد و تأکید می‌کند که مداخله‌های دهه‌های گذشته منابع عظیمی را بلعیده بدون آنکه دستاوردهای استراتژیک پایدار ایجاد کند. ایالات متحده باید قدرت برتر خود را حفظ کند، اما باید آن را به صورت گزینشی به کار گیرد. متحدان باید مسئولیت عملیاتی بیشتری را بر عهده بگیرند و نیروی نظامی باید صراحتاً در خدمت منافع حیاتی و مشخص باشد، نه تثبیت وضعیت منطقه‌ایِ بدون پایان.
 
این تمایز هنگام مواجهه با چالش ایران سرنوشت‌ساز می‌شود.
 
ایران نقطه‌ای است که این دو تفسیر از قدرت با هم برخورد می‌کنند.
 
در چارچوب روبیو، چالش ایران ضرورت بازدارندگی پیشرو را نشان می‌دهد. توانمندی‌های هسته‌ای تهران، شبکه‌های منطقه‌ای، نیروهای موشکی و فشار بر شرکای آمریکا را نمی‌توان تنها از طریق دیپلماسی مهار کرد. مذاکرات نیازمند پشتیبانی قدرت معتبر آمریکا است و ثبات به این بستگی دارد که اطمینان حاصل شود تجاوز هزینه‌های غیرقابل قبولی به همراه دارد.
 
در چارچوب ونس، ایران نماینده خطر توسعه بیش از حد استراتژیک است. ایالات متحده باید از دستیابی به سلاح هسته‌ای جلوگیری کرده و از منافع حیاتی خود محافظت کند، اما باید از تبدیل شدن به ضامن امنیتی دائمی هر صحنه منطقه‌ای خودداری ورزد. هدف، به‌کارگیری منطقی و با انضباط قدرت آمریکاست.
 
این تقابل دو نظریه متفاوت از پایداری را ارائه می‌دهد: یکی فرض می‌کند که نظم منطقه‌ای مستلزم حضور و بازدارندگی مداوم آمریکا است؛ دیگری این پرسش را مطرح می‌کند که آیا قدرت آمریکا می‌تواند معماری منطقه‌ای بسازد که بدون استقرار مستقیم و دائمی عمل کند؟ دست‌یابی به دومین حالت نیازمند تحول استراتژیک است، نه عقب‌نشینی آمریکا.
 
محدودیت‌های تفاهم‌نامه: مدیریت بی‌ثباتی
 
یکی از نقایص اصلی در بحث‌های دیپلماتیک کنونی، این فرض است که یک تفاهم‌نامه یا توافق معامله‌محور با جمهوری اسلامی می‌تواند تعادل منطقه‌ای پایداری ایجاد کند.
 
اگرچه یک توافق می‌تواند موقتاً تنش‌های فوری را کاهش دهد، فعالیت‌های نظامی خاصی را محدود کند و کانال‌های ارتباطی را بگشاید، اما مدیریت مناقشه ماهيتاً با حل استراتژیک آن متفاوت است.
 
چارچوب دیپلماتیکی که ساختار سیاسی جمهوری اسلامی را دست‌نخورده باقی می‌گذارد، به مظاهر چالش ایران می‌پردازد در حالی که سیستمی را که آن‌ها را تولید می‌کند حفظ می‌نماید. گشایش‌های اقتصادی و تعاملات بین‌المللی، منابع و مشروعیت تازه‌ای در اختیار تهران قرار می‌دهد بدون آنکه بنیادهای ایدئولوژیک و نهادی استراتژی منطقه‌ای آن را تغییر دهد.
 
بدین ترتیب، واشنگتن در خطر محبوس ماندن در یک چرخه انفعالی قرار می‌گیرد: فشار، مذاکره، خویشتن‌داری موقت، رویارویی مجدد و مدیریت بحران‌های تکراری. دیپلماسی معامله‌محور به تنهایی بار استراتژیک را از دوش ایالات متحده برنمی‌دارد، بلکه صرفاً یک مناقشه حل‌نشده را برای مدتی نامعلوم مدیریت می‌کند.
 
اگر هدف نهایی استراتژی کلان محافظه‌کاران، ثبات پایدار و پایداری استراتژیک است، سیاست باید از مدیریت جمهوری اسلامی فراتر رفته و به سمت زمینه‌سازی برای جایگزینی ساختاری آن حرکت کند.
 
این استراتژی با مدل ۲۰۰۳ عراق تفاوت اساسی دارد. هدف، اشغال نظامی، ملت‌سازی یا بازسازی جامعه ایران تحت هدایت آمریکا نیست—رویکردهایی که مستقیماً با اصول خویشتن‌داری استراتژیک مغایرت دارند.
 
هدف، تحول سیاسی بدون فروپاشی حکومت است.
 
ایران کشوری با تداوم تاریخی، هویت ملی عمیق، ساختار اداری استقراریافته و حس قوی حاکمیت سرزمینی است. هدف استراتژیک باید حفظ دولت ایران در عین جایگزینی ساختار سیاسی انقلابی باشد که حاکمیت ایران را تابع یک دستور کار ایدئولوژیک کرده است.
 
یک گذار سیاسی به رهبری نیروهای اپوزیسیون ملی و معتبر، از جمله چهره‌هایی مانند شاهزاده رضا پهلوی، مسير بازگرداندن ملت‌گرایی و دولت‌مداری ایرانی را پیش رو می‌گذارد، نه نابودی آن را. یک ایران واقعاً مستقل و ملت‌محور—رها شده از ایدئولوژی انقلابی—اصلی‌ترین هماهنگ‌کننده شبکه‌های نیابتی منطقه را از میان می‌برد، محرک‌های اصلی مناقشه را خنثی می‌کند و پارامترهای استراتژیک مناقشه هسته‌ای را تغییر می‌دهد.
 
برای واشنگتن، هدف کنترل ایران نیست، بلکه پشتیبانی از شرایطی است که در آن یک دولت مستقل ایرانی بتواند مسئولیت امنیت و روابط منطقه‌ای خود را بر عهده بگیرد.
 
اسرائیل: دو مفهوم از مشارکت استراتژیک
 
اسرائیل بعد مهم دیگری را به بحث میان بازدارندگی پیشرو و واقع‌گرایی محافظه‌کارانه وارد می‌کند.
 
هر دو دیدگاه پشتیبانی قوی از امنیت اسرائیل و برتری نظامی کیفی آن را حفظ می‌کنند. واگرایی در فلسفه استراتژیکی نهفته است که چگونگی خدمت این رابطه به منافع بلندمدت آمریکا را هدایت می‌کند.
 
رویکرد سنتی، اسرائیل را به عنوان شریک امنیتی دمکراتیک مرکزی آمریکا و لنگر استراتژیک در خاورمیانه می‌بیند. همکاری‌های مداوم نظامی، به اشتراک‌گذاری اطلاعات و تعهدات صریح، امنیت اسرائیل را تقویت کرده و در عین حال توازن منطقه‌ای وسیع‌تری را در برابر شبکه‌های تجدیدنظرطلب حفظ می‌کند.
 
چارچوب مبتنی بر خویشتن‌داری، در عین حفظ پشتیبانی قاطع در برابر تهدیدات وجودی، تأکید بیشتری بر تقسیم بار مسئولیت دارد. شرکای منطقه‌ای توانمند تشویق می‌شوند تا مسئولیت اصلی همسایگی خود را به جای اتکا به واشنگتن به عنوان ضامن دائمی بر عهده بگیرند.
 
تحول سیاسی در ایران، معادله استراتژیک را برای هر دو دیدگاه تغییر می‌دهد. حذف سیستم انقلابی، عامل اصلی رویارویی با اسرائیل را از بین می‌برد. اسرائیل به جای اتکای نامحدود به بازدارندگی تاکتیکی در برابر شبکه‌های نیابتی، می‌تواند در یک سیستم منطقه‌ای متشکل از دولت‌های مستقلی عمل کند که مسئولیت‌های امنیتی خود را حمل می‌کنند.
 
یک ایران متحول‌شده، خوداتکایی شرکای منطقه‌ای را بدون نیاز به رهاسازی آن‌ها از سوی آمریکا امکان‌پذیر می‌سازد.
 
فرای ایران: معنای «اول آمریکا»
 
حل پرسش ایران، تکامل گسترده‌تر «اول آمریکا» را در سه مسیر محتمل تعریف خواهد کرد.
 
نخست، «اول آمریکا» می‌تواند عمدتاً یک دکترین داخلی باقی بماند. تمرکز آن کاملاً بر بازسازی قدرت اقتصادی، احیای ظرفیت صنعتی، ایمن‌سازی مرزها و تقویت رقابت‌پذیری فناوری قرار خواهد گرفت و با سیاست خارجی صرفاً به عنوان ابزاری برای نوسازی داخلی رفتار خواهد کرد.
 
دوم، می‌تواند به یک دکترین سیاست خارجی گزینشی تبدیل شود. در این مدل، ائتلاف‌ها حفظ می‌شوند و با دشمنان رویارویی صورت می‌گیرد، اما تعهدات بین‌المللی صریحاً بر اساس مساهمت مستقیم آن‌ها در منافع حیاتی آمریکا سنجیده می‌شوند و از مداخلات دائمی پرهیز می‌شود.
 
سوم، «اول آمریکا» می‌تواند به شالوده یک نظم بین‌المللی جدید محافظه‌کارانه تبدیل شود. با فراتر رفتن از مدیریت جهانی پس از جنگ سرد، واشنگتن شبکه‌ای از شرکای مستقل را رهبری خواهد کرد که حول امنیت ملی، تاب‌آوری اقتصادی، برتری فناوری، استقلال انرژی و مقاومت در برابر گسترش اقتدارگرایی همسو شده‌اند.
 
تحت این دیدگاه سوم، رهبری آمریکا جنبه ساختاری پیدا می‌کند: استفاده از قدرت برای ساختن یک محیط بین‌المللی که برای حفظ خود نیازی به مداخله نظامی مداوم نداشته باشد.
 
هدف بلندمدت استراتژی آمریکا در خاورمیانه نباید مدیریت دائمی بحران باشد، بلکه باید ایجاد یک توازن منطقه‌ای خودپایدار باشد.
 
یک اسرائیل امن، شرکای باثبات در خلیج فارس، و یک ایران متحول‌شده که در یک نظم منطقه‌ای مستقل ادغام شده است، چنین توازنی را ایجاد خواهد کرد. ارزش استراتژیک این تحول بسیار فراتر از خود منطقه امتداد می‌یابد.
 
منابع آمریکا—ظرفیت نظامی، پهنای باند اطلاعاتی، تمرکز دیپلماتیک و سرمایه—محدود هستند. منابعی که صرف مدیریت نامحدود منطقه‌ای می‌شوند، نمی‌توانند هم‌زمان به چالش‌های اصلی جهانی بپردازند: گسترش اقتصادی و فناوری چین، چالش روسیه برای امنیت اروپا، و رقابت حیاتی برای تسلط در هوش مصنوعی، نیمه‌رساناها، تولید پیشرفته و زیرساخت‌های انرژی.
 
حل محرک اصلی و ساختاری خاورمیانه، این منطقه را از یک فرسایش‌دهنده استراتژیک به یک پلتفرم امن تبدیل می‌کند و به واشنگتن آزادی عمل می‌دهد تا بر رقابت‌های تعیین‌کننده قرن بیست و یکم تمرکز کند.
 
کوره سوزان ایرانی
 
ایران به میدان آزمونی تبدیل شده است که در آن درک‌های رقیب از قدرت آمریکا با یکدیگر روبرو می‌شوند.
 
یک دیدگاه معتقد است که نظم نیازمند حضور مداوم آمریکا، ائتلاف‌ها و بازدارندگی پیشرو است. دیدگاه دیگر استدلال می‌کند که قدرت پایدار نیازمند تمرکز استراتژیک، تقسیم بار مسئولیت و پرهیز از درگیری‌های بدون پایان است.
 
دیپلماسی کوتاه‌مدت می‌تواند مناقشه را مدیریت کند و قدرت نظامی می‌تواند مانع از تجاوز فوری شود. با این حال، هیچ‌کدام به تنهایی یک توازن منطقه‌ای خودتنظیم‌گر ایجاد نمی‌کنند.
 
پشتیبانی از نیروهای سیاسی قادر به جایگزینی ساختار حکومتی انقلابی در عین حفظ دولت ایران، امکان یک همسویی بنيادين را فراهم می‌سازد. اگر سیاست‌ها بر فشار موقت یا تفاهم‌نامه‌های معامله‌محور برای حفظ ساختار موجود متکی باشد، «اول آمریکا» در چرخه مدیریت منطقه‌ای که سعی در فرار از آن دارد گرفتار باقی خواهد ماند.
 
با این حال، اگر قدرت آمریکا به یک تحول سیاسی کمک کند که اجازه دهد یک دولت ملی و مستقل ایرانی ظهور یابد، واشنگتن به چیزی بسیار بااهمیت‌تر از یک آتش‌بس موقت دست می‌یابد: توازنی پایدار میان دولت‌های مستقل و توانمند که نفوذ آمریکا را حفظ کرده و در عین حال بار عملیاتی آن را کاهش می‌دهد.
 
کوره سوزان ایرانی آزمونی است برای اینکه آیا قدرت آمریکا می‌تواند با وضوح استراتژیک کافی به کار گرفته شود تا ایالات متحده دیگر نیازی نداشته باشد که برای همیشه در همه جا باقی بماند.
ایران و آینده «اول آمریکا»نوشته راگو کندری، در نشریه "تریبون استراتژیک اورشلیم
ایران و آینده «اول آمریکا» نوشته راگو کندری، در نشریه “تریبون استراتژیک اورشلیم