ابراهیم، کوروش و خاورمیانه جدید
ابراهیم، کوروش و نظم نوین خاورمیانه جدید,
نوشته راگو کندری، در نشریه تریبون استراتژیک اورشلیم
برای سالها، زبان ژئوپلیتیک غالب در قبال خاورمیانه حول محور چندقطبیگرایی میچرخید. ظهور چین. بازگشت روسیه. افول آمریکا. پایان جهان تکقطبی. بریکس، بلوکهای مقاومت، سیستمهای موازی، و بازآرایی اوراسیایی.
اما واقعیت درون منطقه کاملاً در مسیر دیگری در حرکت است.
خاورمیانه وارد یک عصر چندقطبی نمیشود، بلکه در حال ورود به عصر یکپارچهسازی اجباری است.
و موتور محرک این یکپارچهسازی، تنها دیپلماسی نیست؛ بلکه فشار، فرسودگی استراتژیک، ضرورت اقتصادی و فروپاشی توهمات منطقهای قدیمی است.
پیمانهای ابراهیم هرگز صرفاً درباره عادیسازی روابط میان اسرائیل و چند کشور عربی نبود. آن فقط لایه آشکار ماجرا بود. معماری عمیقتر آن همیشه یکپارچهسازی استراتژیک در شرایط بیثباتی فزاینده بود. این پیمانها کمتر برای صلح در یک منطقه پایدار و بیشتر برای هماهنگی در درون یک منطقه ناپایدار طراحی شده بودند.
این تمایز اهمیت دارد.
برای دههها، جهان عرب رابطهای تعمداً تکهتکه شده با اسرائیل داشت. برخی کشورها علناً خصومتآمیز باقی ماندند، برخی دیگر در سکوت همکاری کردند، در حالی که بسیاری دیگر با تزلزل میان لفاظیهای ایدئولوژیک و عملگرایی استراتژیک تعادل برقرار میکردند. گفتمان عمومی اغلب در زبان تقابل منجمد مانده بود، حتی در شرایطی که هماهنگیهای اطلاعاتی و ارتباطات امنیتی بهآرامی در زیر پوست منطقه گسترش مییافت.
مسئله فلسطین هم به عنوان یک آرمان اخلاقی و هم به عنوان یک مانع ژئوپلیتیک عمل میکرد. این مسئله یکپارچهسازی علنی را به تاخیر انداخت و همزمان به دولتهای منطقهای اجازه داد تا از مواجهه با دگرگونی استراتژیک عمیقتری که پیش از آن در زیر ساختار خود منطقه در حال شکلگیری بود، اجتناب کنند.
اما تاریخ بهندرت از طریق بیانیهها حرکت میکند؛ تاریخ با شوکها جلو میرود.
گسترش نفوذ ایران در عراق، سوریه، لبنان و یمن بهتدریج ادراک منطقه از تهدید را متحول کرد. ظهور بازیگران غیردولتیِ بهشدت مسلح، نقشه استراتژیک خاورمیانه را تغییر داد. شبکههای موشکی، جنگهای نیابتی، اختلال در دریانوردی، ستیزهجویی ایدئولوژیک و تنشزایی نامتقارن، محیط امنیتی ایجاد کرد که کشورهای حوزه خلیج فارس دیگر نمیتوانستند آن را از طریق فرمولهای سیاسی قدیمی مدیریت کنند.
سپس آن درک عمیقتر حاصل شد.
هنگامی که منطقه وارد تقابل واقعی میشود، آن جهان بهاصطلاح چندقطبی از راه نمیرسد.
چین در زمان تشدید تنشها، ناوگان خود را برای تامین امنیت خطوط کشتیرانی خلیج فارس اعزام نمیکند. روسیه چتر امنیتی منطقهای برای پادشاهیهای عربی فراهم نمیسازد. اروپا هم فاقد انسجام نظامی و هم فاقد قاطعیت عملیاتی در درون منطقه است. نهادهای بینالمللی بیانیه صادر میکنند، اما بیانیهها موشکها را رهگیری نمیکنند یا امنیت کریدورهای دریایی را تامین نمیکنند.
وقتی تنشزایی به امری حیاتی و وجودی تبدیل میشود، تنها معماری امنیتیِ عملیاتی که قادر به پاسخگویی فوری منطقهای است، محور آمریکایی-اسرائیلی باقی میماند.
این همان واقعیت ژئوپلیتیک ناخوشایندی است که در زیر سالها هیاهوی ایدئولوژیک در حال ظهور است.
منطقه در حال درک این موضوع است که بحث درباره نظمهای جهانی جایگزین در کنفرانسها آسانتر از تکیه بر آنها در جریان تبادل موشکهای زنده است.
این درک، رفتار استراتژیک را بسیار سریع تغییر میدهد.
لفاظیهای عمومی ممکن است همچنان عقب بمانند، اما نهادهای دولتی سریعتر از تودههای مردم خود را وفق میدهند. نهادهای امنیتی، برنامهریزان انرژی، شبکههای لجستیکی و وزارتخانههای اقتصادی بهطور فزایندهای بر اساس منطقی متفاوت از زبان ایدئولوژیکی که هنوز بر بخشهایی از فضای عمومی حاکم است، عمل میکنند.
بنابراین، خاورمیانه مدرن در حال ورود به مرحلهای است که در آن منطق بقا، شروع به چیره شدن بر میراث ایدئولوژیک کرده است.
این اهمیت واقعی چارچوب ابراهیم است.
نه صلح به عنوان یک احساس.
نه همزیستی به عنوان یک نماد.
بلکه یکپارچهسازی به عنوان یک ضرورت.
کشورهای خلیج فارس درک میکنند که تحول اقتصادی نیازمند ثبات بلندمدت است. مدلهای گذار آنها به دوران پس از نفت به مسیرهای تجاری امن، زیستبومهای فناوری، کریدورهای سرمایهگذاری، زیرساختهای هوش مصنوعی، امنیت دریایی، دفاع موشکی و محیطهای منطقهای قابل پیشبینی بستگی دارد.
هیچکدام از اینها با آشوب دائمی منطقهای سازگار نیستند.
در این میان، اسرائیل دیگر صرفاً به عنوان یک دولت نظامیِ محاصرهشده توسط بازیگران خصم عمل نمیکند. این کشور بهطور فزایندهای خود را به عنوان یک هسته فناوری-امنیتی در درون یک معماری منطقهای بزرگتر تعریف میکند که مدیترانه، خلیج فارس، دریای سرخ و سیستم اقیانوس هند را به هم متصل میسازد.
در این چارچوب نوظهور، عادیسازی روابط تنها لایه نخست میشود. پروژه عمیقتر، همسویی سیستماتیک است.
تجارت. اطلاعات. امنیت سایبری. سیستمهای انرژی. امنیت دریایی. زیرساختهای آب. زنجیرههای تامین. هوش مصنوعی. یکپارچهسازی دفاعی. سیاست کریدورها.
این دیگر یک دیپلماسی موقت نیست. این یک بازسازی ساختاری منطقهای است.
و اینجاست که ابراهیم و کوروش به چیزی فراتر از چهرههای تاریخی تبدیل میشوند. آنها به دو منطق سیاسی رقیب بدل میگردند که قرنهاست به منطقه شکل دادهاند.
ابراهیم نماد میراث معنوی و ایدئولوژیک خاورمیانه است: یقین اخلاقی، مشروعیت مقدس، هویت تمدنی و جستجو برای حقیقت مطلق. سنتهای ابراهیمی عمق تمدنی عظیمی به منطقه بخشیدند، اما همزمان مبارزات مکرری را بر سر اقتدار، مشروعیت و سرنوشت تاریخی به وجود آوردند.
کوروش نماینده مدل کاملاً دیگری بود.
چارچوب امپراتوری ایرانی تلاشی برای محو کردن تفاوتها نکرد. این مدل، همزیستی را از طریق نظم سیاسی سازماندهی نمود. دوام آن نه از یکنواختی ایدئولوژیک، بلکه از مدیریت تکثر در میان مسیرهای تجاری، قومیتها، ادیان و سیستمهای منطقهای حاصل شد.
این دو نیرو هرگز از خاورمیانه ناپدید نشدند. آنها بار دیگر در زیر پوست امپراتوریها، انقلابها، پروژههای ملیگرایانه و جنبشهای ایدئولوژیک مدرن ظاهر شدند.
اسلام سیاسی آخرین تلاش بزرگ برای تحمیل یک انسجام ایدئولوژیک بر واقعیت منطقهایِ بهشدت تکهتکهشده بود. اما تکهتکهشدن در نهایت قویتر از ایدئولوژی ظاهر شد. عراق دچار گسست شد. سوریه از درون پاشید. لبنان تهی شد. یمن در یک جنگ نیابتی طولانیمدت سقوط کرد. حتی دولتهایی که سالم جان سالم به در بردند، بهطور فزایندهای اولویتهای خود را به سمت بقا، تابآوری اقتصادی و تثبیت استراتژیک تغییر دادند.
محور مقاومت ناخواسته به این دگرگونی شتاب بخشید.
هر پرتاب موشک، هر اختلال دریایی در دریای سرخ، هر تنشزایی منطقهای، کشورهای عربی را به هماهنگی امنیتی نزدیکتر کرد، نه دورتر.
ترس به یک نیروی یکپارچهساز تبدیل شد.
و ژئوپلیتیک اغلب از طریق ترس سریعتر از ایدهآلگرایی پیشروی میکند.
نادیده گرفتن این پارادوکس دشوار است. نیروهایی که خود را به عنوان بازیگران ضد عادیسازی معرفی میکردند، ممکن است در نهایت خود به کاتالیزورهایی تبدیل شوند که یکپارچهسازی نظامی منطقهای را در سطوحی بیسابقه عادی میسازند.
چرا که دولتها در نهایت بقا و تداوم را بر روایتها اولویت میدهند.
این نیز دلیلی است بر اینکه چرا هند در معماری آینده خاورمیانه اهمیت فزایندهای پیدا میکند.
منطقه دیگر تنها حول محور ایدئولوژی یا اتحادهای نظامی بازسازماندهی نمیشود. بلکه بهطور فزایندهای حول کریدورها، لجستیک، امنیت دریایی، یکپارچهسازی فناوری و اتصال اقتصادی بلندمدتی که از مدیترانه تا اقیانوس هند امتداد دارد، بازآرایی میشود.
هند نه به عنوان یک قدرت سنتی خاورمیانه، بلکه به عنوان یک لنگر اقتصادی و استراتژیک برای نظم کریدوریِ نوظهور وارد این معادله میشود. در شرایطی که اقتصادهای خلیج فارس به سمت زیرساختها، فناوری، تولید و زنجیرههای تامین جهانی تغییر جهت میدهند، هند برای بعد شرقی این تحول به امری حیاتی بدل میگردد.
خاورمیانه بهآرامی از کارکرد صرف خود به عنوان میدان نبرد ایدئولوژیهای رقیب دست میکشد و دوباره به عنوان یک تمدن ترانزیت استراتژیک ظهور میکند که انرژی، تجارت، فناوری و سیستمهای دریایی را در میان چندین منطقه پیوند میدهد.
مصر به دلایل متفاوتی در مرکز این گذار باقی میماند.
اهمیت امروز آن کمتر در رهبری ایدئولوژیک و بیشتر در جغرافیا، توازن استراتژیک و ارتباط زیرساختی نهفته است. کانال سوئز، کریدور دریای سرخ، رابطه مصر با اسرائیل و وزن سیاسی مداوم قاهره در جهان عرب، مصر را به یکی از لولاهای سرزمینی حیاتی برای هرگونه نظم منطقهای در آینده تبدیل میکند.
این بخشی از دگرگونی بزرگتری است که اکنون در سراسر منطقه در حال رخ دادن است.
خاورمیانه قدیم حول روایات انقلابی سازماندهی شده بود. خاورمیانه نوظهور بهطور فزایندهای حول سیستمهای بقا و تداوم سازماندهی میشود.
یک جبهه هنوز از طریق بسیج دائمی و مقاومت ایدئولوژیک عمل میکند. جبهه دیگر بهتدریج خود را به سمت شبکههای یکپارچهسازی سوق میدهد: کریدورها، زیرساختها، سیستمهای هوش مصنوعی، مسیرهای دریایی، شبکههای دفاعی، جریانهای سرمایهگذاری و تثبیت اقتصادی.
تاریخ همیشه به جبههای که از نظر اخلاقی برتر است پاداش نمیدهد، اما همواره از سیستمهایی حمایت میکند که قادر به حفظ تداوم و بقا هستند.
این امر تراژدی فلسطین را پاک نمیکند. این امر نارضایتیهای منطقهای، رنج غیرنظامیان یا زخمهای تاریخیِ حلنشده را از بین نمیبرد. آن واقعیتها عمیقاً در درون منطقه ریشه دواندهاند. اما ژئوپلیتیک بهندرت پیش از تجدید ساختار قدرت، برای دستیابی به اجماع اخلاقی متوقف میشود.
تاریخ حرکت میکند، در حالی که مجادلات همچنان ادامه دارند.
اکنون به نظر میرسد خاورمیانه در حال ورود به یکی از آن دورههایی است که در آن ضرورت استراتژیک شروع به چیره شدن بر اسطورهشناسی سیاسی موروثی میکند.
پیمانهای ابراهیم پایان آن تحول نبودند.
آنها سیگنال آغازین بودند.
آنچه ممکن است طی دهههای آینده ظهور کند، نه یک خاورمیانه کاملاً غربی است، نه یک خاورمیانه کاملاً عربی، و نه یک نظم تحت رهبری اسرائیل به معنای کلاسیک آن. در عوض، به نظر میرسد منطقه به سمت یک سیستم امنیتی-اقتصادی ترکیبی (هیبریدی) حرکت میکند که حاصل دههها فرسودگی، تکهتکهشدن، گذار فناوری و بازنگریهای استراتژیک است.
از بسیاری جهات، منطقه ممکن است در حال بازگشت به یک منطق سیاسی بسیار قدیمیتر از خودِ دوران ایدئولوژیک مدرن باشد؛ اینکه همزیستی، اتصال و تکثرِ مدیریتشده، اغلب بیشتر از سیستمهایی که کاملاً بر پایه تقابل دائمی بنا شدهاند، دوام میآورند.
منبع:
نشریه تریبون استراتژیک اورشلیم
