سیاست خارجی آمریکا
وقتی سیاست خارجی ایالات متحده دکترین خود را از دست میدهد؛ نوشته راگو کندری، در نشریه تریبون استراتژیک اورشلیم.
سیاست خارجی در نهایت بر دو پایه استوار است: قدرت و اعتبار. قدرت به یک کشور اجازه عمل میدهد؛ اعتبار تعیین میکند که آیا دیگران باور دارند این اقدامات آنقدر پایدار خواهد بود که اهمیت داشته باشد یا خیر. هنگامی که سیاست به جای دکترین راهبردی، تحت سیطره مبادلات کوتاهمدت قرار میگیرد، اعتماد خدشهدار شده و اعتبار کاهش مییابد. دام معاملاتی، اعتماد را تضعیف کرده و بحران اعتبار ایجاد میکند.
ایالات متحده همچنان قدرتمندترین کشور جهان است، با این حال قدرت به تنهایی تضمینکننده نفوذ نیست. نفوذ به این بستگی دارد که آیا متحدان، دشمنان و جوامع تحت تأثیر باور دارند که تعهدات آمریکا منعکسکننده یک دکترین راهبردی منسجم است یا صرفاً مجموعهای از مبادلات کوتاهمدت.
تحولات اخیر پیرامون تفاهمنامه اسلامآباد (MoU) که به صورت دیجیتالی توسط جیدی ونس، معاون رئیسجمهور آمریکا و محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس ایران نهایی شد، بار دیگر این پرسش را مطرح میکند. صرفنظر از موضعگیری افراد درباره خود توافق، مسئله کلانتر خود این سند نیست، بلکه نمادی است که ارائه میدهد. به نظر میرسد فرض بر این است که یک چارچوب دریایی شصت روزه مذاکرهشده میتواند رفتار رژیمی را که اهداف راهبردیاش اساساً بدون تغییر باقی مانده، به طور معناداری تغییر دهد.
این امر نشاندهنده یک گرایش تکراری در سیاست خارجی معاصر است: این باور که معاملات مشهود میتوانند جایگزین دکترین بلندمدت شوند.
یک توافق امضاشده سرخط خبرها را میسازد؛ تبادل زندانیان نتایج فوری به همراه دارد؛ و یک تفاهم موقت تنشها را کاهش میدهد. با این حال، هیچکدام از اینها لزوماً ساختار زیربنایی قدرت را در یک سیستم اقتدارگرا تغییر نمیدهد. دستاوردهای تاکتیکی میتوانند ظاهری از پیشرفت ایجاد کنند، در حالی که پایههای عمیقتر یک رژیم را دستنخورده باقی میگذارند.
حتی زمانی که جوهر دیجیتال یک چارچوب تنشزدایی خشک میشود، زنجیره عملیاتی موازی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همچنان فعال باقی میماند. پهپادها به حرکت خود در تنگه هرمز ادامه میدهند و این واقعیت محوری را به تصویر میکشند که اغلب در ارزیابیهای خارجی نادیده گرفته میشود: معماری امنیتی رژیم بر اساس یک منطق درونی عمل میکند که هیچ تفاهمنامهای نمیتواند آن را ملغی کند.
سالهاست که بحثها درباره ایران بر مذاکرات، تحریمها، گشایشهای دیپلماتیک و توافقات موقت متمرکز بوده است. هر کدام از اینها لحظاتی از خوشبینی و ناامیدی را ایجاد کردهاند. آنچه اغلب نادیده گرفته شده، درک عمیقتری از نحوه بقای جمهوری اسلامی است.
من در پایاننامه خود با عنوان «ساختار پیازی قدرت در ایران» استدلال کردم که رژیم از طریق لایههای حفاظتی متعدد عمل میکند، نه از طریق یک مرکز اقتدار واحد. جمهوری اسلامی صرفاً یک حکومت نیست، بلکه شبکه پیچیدهای از نهادهای ایدئولوژیک، سازمانهای امنیتی، منافع اقتصادی، سیستمهای رانتی، ساختارهای اطلاعاتی و مکانیسمهای سرکوب است. این لایهها به گونهای طراحی شدهاند که فشارها را جذب کرده و در عین حال هسته مرکزی رژیم را حفظ کنند.
بازیگران خارجی به دفعات با لایههای بیرونی تعامل میکنند، چرا که این لایهها مشهودترین و در دسترسترینها هستند. با این حال، بقای سیستم به لایههای عمیقتری بستگی دارد که تا حد زیادی از دیپلماسی معاملاتی تأثیر نمیپذیرند. در نتیجه، مذاکرات اغلب منجر به تعدیل در رفتار میشود، بدون اینکه تغییر ساختاری معناداری ایجاد کند.
همان معاملهگرایی نمایشی که یک تفاهمنامه امضاشده را با یک رژیم متحولشده اشتباه میگیرد، حذف یا دستگیری یک دیکتاتور را نیز با تحول یک کشور اشتباه میگیرد. در هر دو مورد، سیاست بر لایه مشهود قدرت تمرکز میکند و ساختارهای عمیقتری را که حافظ آن هستند، نادیده میگیرد. نتیجه اغلب یکسان است: پیروزیهای نمادین که در سرخط خبرها جشن گرفته میشوند و به دنبال آن ناامیدی راهبردی در واقعیت رقم میخورد.
این مشکل منحصر به ایران نیست. بسیاری از سیستمهای اقتدارگرا به عنوان موجودات سیاسی لایهلایه عمل میکنند. معماری امنیتی دوران مادورو در ونزوئلا، روسیه پوتین و رژیمهای مشابه، تنها توسط یک رهبر واحد حفظ نمیشوند. آنها از طریق شبکههای همپوشان سرکوب، روابط رانتی، وابستگی اقتصادی، عملیات اطلاعاتی، روایتهای ایدئولوژیک و منافع نخبگان تداوم مییابند.
این سیستمها مانند ایران نه هرم، بلکه اکوسیستم هستند. تابآوری آنها ناشی از وجود ساختارهای موازی و جایگزین است. اگر یک لایه ضعیف شود، لایه دیگر جبران میکند. اگر یک نهاد مشروعیت خود را از دست بدهد، نهاد دیگری وظیفه آن را بر عهده میگیرد. قدرت به جای تمرکز در یک مرکز آسیبپذیر واحد، در میان لایههای حفاظتی متعدد توزیع شده است. سیستم زنده میماند زیرا معماری آن برای بقا طراحی شده است.
همین منطق در مورد لبنان نیز صدق میکند. فشار بر حزبالله میتواند ظرفیت نظامی مشهود آن را تضعیف کند، اما تضعیف یک سازمان با متحول کردن اکوسیستم سیاسی که آن را تولید میکند، یکسان نیست. همانند دیگر سیستمهای لایهلایه، چالش اصلی نه در ضربه زدن به یک بازیگر واحد، بلکه در بازسازی ساختار زیرین آن نهفته است. دستاوردهای معاملاتی در یک لایه اغلب معماری عمیقتر را دستنخورده باقی میگذارند و به نفوذ و قدرت اجازه میدهند تا در جای دیگری بازسازی شوند.
این سیستمها به طور ویژه برای جذب شوکها طراحی شدهاند. تحریمها ممکن است بر یک لایه تأثیر بگذارند. فشار دیپلماتیک ممکن است بر لایهای دیگر اثر بگذارد. تغییرات در رهبری ممکن است چهره مشهود رژیم یا جنبش را تغییر دهد. با این حال، معماری عمیقتر اغلب دستنخورده باقی میماند. به همین دلیل است که سیستمهای اقتدارگرا و ترکیبی میتوانند از بحرانهای اقتصادی، ناآرامیهای سیاسی، انزوای بینالمللی و حتی انتقال رهبری جان سالم به در ببرند.
یک رویکرد معاملاتی به سیاست خارجی در مواجهه با این واقعیت دچار چالش میشود، زیرا به طور طبیعی دستاوردهای فوری و قابل اندازهگیری را در اولویت قرار میدهد. موفقیت با توافقهای امضاشده، دیدارهای انجامشده، امتیازات کسبشده یا کاهش موقت تنشها تعریف میشود.
انگیزههای سیاسی داخلی نیز این گرایش را تقویت میکنند. دورههای انتخاباتی، پویایی رسانهها و تقاضا برای دستاوردهای مشهود میتوانند سیاست خارجی را به سمت نمادگرایی کوتاهمدت سوق دهند. در میان دولتهای مختلف، یک وسوسه تکراری وجود دارد که دستاوردهایی را که میتوان به سرعت ارائه داد، بر ساختارهایی که نیازمند تعهد راهبردی پایدار هستند، ترجیح دهند.
دکترین به گونهای متفاوت عمل میکند.
یک دکترین، چارچوبی را فراهم میکند که از طریق آن، معاملات فردی معنای راهبردی پیدا میکنند. دکترین اهداف بلندمدت را شناسایی، اولویتها را تعیین و اقدامات کوتاهمدت را به اهداف ژئوپلیتیک کلانتر متصل میکند. معاملات میتوانند ابزارهای مفیدی باشند، اما نمیتوانند جایگزین منطق راهبردی شوند که به آنها هدف میبخشد.
از نظر تاریخی، برخی از موفقترین دورههای سیاست خارجی آمریکا دقیقاً با همین ترکیب مشخص میشدند. در طول جنگ سرد، سیاستگذاران مذاکرات، توافقها و سازشها را دنبال میکردند. با این حال، این اقدامات در درون یک دکترین راهبردی بزرگتر به نام «سد نفوذ» گنجانده شده بود. مذاکرات، خودِ استراتژی نبودند، بلکه ابزار استراتژی به شمار میرفتند. معاملات فردی اهمیت داشتند زیرا به یک چشمانداز منسجم خدمت میکردند.
وقتی دکترین ضعیف میشود، معاملات از استراتژی جدا میشوند. شرکا شروع به تردید میکنند که آیا تعهدات فراتر از دوره سیاسی بعدی پایدار خواهند ماند یا خیر. دشمنان مرزها را با تهاجم بیشتری به چالش میکشند. بازیگران بیطرف مواضع خود را بیمه میکنند. با گذشت زمان، مشکل دیگر کمبود قدرت نیست، بلکه فقدان اعتماد به نحوه بهکارگیری آن قدرت است.
این چالش فراتر از ایران گسترش مییابد. جنگ در اوکراین، تنشها در شرق آسیا، بیثباتی در خاورمیانه و عقبگرد دموکراتیک در مناطق مختلف، همگی پرسشهای مشابهی را ایجاد میکنند. متحدان به طور فزایندهای خواهان اطمینان خاطر هستند که تعهدات آمریکا بر اساس ثبات راهبردی استوار است و نه محاسبات موقت. دشمنان نیز به طور فزایندهای به دنبال فرصتهای ایجادشده توسط این بیثباتی ادراکشده میگردند.
مسئله این نیست که آیا دیپلماسی باید صورت گیرد یا خیر. دیپلماسی همچنان یک ابزار ضروری برای کشورداری است. مسئله این است که آیا دیپلماسی در خدمت یک دکترین است یا جایگزینی برای آن.
بدون دکترین، سیاست خارجی با خطر انفعالی شدن به جای راهبردی شدن مواجه میشود؛ و به جای تلاشی منسجم برای شکلدهی به پیامدهای بینالمللی، به مجموعهای از واکنشهای جزیرهای تبدیل میگردد.
پیامدها به ویژه در میان جوامع مهاجر (دیازپورا) که سرزمینهای مادریشان همچنان تحت تأثیر حکومتهای اقتدارگرا قرار دارد، مشهود است. ایرانی-آمریکاییها، ونزوئلایی-آمریکاییها، اوکراینیها، اسرائیلیها و دیگران اغلب تحولات بینالمللی را از دریچه تجربه تاریخی زیسته خود میبینند. آنها درک میکنند که سیستمهای اقتدارگرا به ندرت به دلیل یک توافق واحد، یک امتیاز نمادین یا حذف یک چهره برجسته فرو میپاشند.
آنها دیدهاند که چگونه این سیستمها خود را با شرایط وفق میدهند. آنها دیدهاند که چگونه قدرت میان لایهها جابهجا میشود اما از بین نمیرود. آنها دیدهاند که رژیمها چگونه با قربانی کردن منافع حاشیهای، از ساختارهای اصلی خود محافظت کرده و بقای خود را تضمین میکنند.
این جوامع چیزی را درک میکنند که سیاستگذاران اغلب دستکم میگیرند: اینکه تابآوری معمولاً در خودِ معماری سیستمهای اقتدارگرا تعبیه شده است.
در یک حکومت پیازی، پوست کندن یک لایه باعث نابودی سیستم نمیشود، بلکه صرفاً لایه بعدی زیرین را نمایان میسازد. یک چهره را حذف کنید و چهرهای دیگر جایگزین آن میشود. به یک نهاد فشار وارد کنید و نفوذ به جای دیگری مهاجرت میکند. یک ساختار سطحی را هدف قرار دهید و سیستم حول آن بازسازماندهی میشود، در حالی که تداوم را در هسته مرکزی حفظ میکند.
بنابراین، پرسش پیش روی سیاست خارجی آمریکا بزرگتر از هر مذاکره، توافق یا دولت واحدی است. پرسش این است که آیا ایالات متحده میتواند دکترین راهبردی لازم برای تبدیل معاملات فردی به پیامدهای پایدار را احیا کند یا خیر.
توافقها میتوانند زمان بخرند. معاملات میتوانند تنشها را کاهش دهند. موفقیتهای تاکتیکی میتوانند سرخط خبرها را بسازند.
اما هیچکدام از آنها نمیتوانند جایگزین دکترین شوند.
اعتبار زمانی ایجاد نمیشود که یک توافق امضا میشود. اعتبار زمانی شکل میگیرد که متحدان و دشمنان به طور یکسان باور داشته باشند که این توافق در خدمت یک هدف راهبردی بزرگتر است.
در جهانی که به طور فزایندهای ناپایدار میشود، پرسش دیگر این نیست که آیا ایالات متحده از قدرت کافی برخوردار است یا خیر. پرسش این است که آیا میتواند بار دیگر آن قدرت را با یک دکترین منسجم همسو کند.
آینده اعتبار آمریکا ممکن است به پاسخ این پرسش بستگی داشته باشد.

راگو کندری، نویسنده و فیلسوف ایرانی-فرانسوی و رئیس اندیشکده «شهروند» است. او نویسنده کتابهای «پایان اسلام سیاسی» و «رنسانس اخلاقی ایران» است. آثار او به گذار دموکراتیک در ایران، فرهنگ سیاسی و ژئوپلیتیک خاورمیانه، اروپا و شرق آسیا میپردازد. او در حال حاضر در تایوان اقامت دارد و پژوهشهایش بر پایههای فرهنگی و تمدنی دموکراسی متمرکز است.