آمریکا و اسرائیل قبل از قتلعام بعدی اقدام خواهند کرد؟
زمانبندی، بازدارندگی، آخرین آزمون ایران.
راگو کندری | اندیشکده شهوند.
ایرانیان بار دیگر به پا خاستهاند. آنها این کار را با آگاهی کامل از دنباله اجتناب ناپذیر میکنند: گلوله ها، زندانها و دارها. آنها به خیابانها نمیآیند به خاطر توهم، بلکه به این دلیل که زندگی تحت جمهوری اسلامی غیرقابل تحمل شده است. هر شعار شرطبندیای در برابر مرگ است؛ هر راهپیمایی اعلام میکند که بقا بدون کرامت، در واقع بقا نیست.
کتابچهی راهنمای رژیم مشخص است. او مخالفان را مدت کوتاهی تحمل میکند تا اهداف را شناسایی کند، سپس ارتباطات را قطع میکند تا جهان را کور کند. شهرها را با نیروهای سپاه پاسداران پر میکند و با قتل عام ، مقاومت را از خیابانها به سایه های زندانها میفرستد. در نهایت، اعدامها تیتر اخبار را تحت الشعاع قرار میدهند. این هرج ومرج نیست—بلکه چرخه ای از سرکوب با برنامه ریزی دقیق است. این استراتژی موفق است، زیرا جامعه بینالمللی تنها پس از بازگرداندن نظم واکنش نشان میدهد، زمانی که دارها کار خود را به پایان رسانده اند.
سناریوی واشنگتن همچنان بهطرز تراژیکی قابل پیشبینی است. بیانیه های قوی در روز اول منتشر میشوند، اما هیچ حمایتی پس از آن ارائه نمیشود. تا زمانی که مشاوره ها پایان یابند، سلولها لبریز از زندانی است. تا زمانی که مذاکرات ادامه دارد، اجساد انباشته میشوند. تا زمانی که پیامدها حتی مورد بحث قرار گیرند، قیام دفن شده است. تشویق به شورش بدون ارائه حمایت در میانه سرکوب، بیطرفی نیست—بلکه یک عدم تقارن مرگبار است. مردم عادی جان خود را به خطر میاندازند، در حالی که رژیم بدون کنترل عمل میکند. در این خلا، سخنان غربی تبدیل به سم میشوند.
اسرائیل، بیش از دیگران، اهمیت زمانبندی را درک میکند. اخلال سریع—چه از طریق حملات دقیق به نقاط امنیتی، یا و حمله به مراکز نظامی سپاه و سرکوبگران و حذف سران امنیتی، سپاه و بسیجعملیات سایبری برای شکستن قطع اینترنت، یا فشار روانی که انسجام سپاه را تضعیف میکند—ساعتها خریداری میکند. این ساعتها اهمیت دارند. این روزها تعیین کننده اند. وقتی اعدامها آغاز شود، بازدارندگی مرده است. درس برای اتحاد آمریکا و اسرائیل ساده است: بازدارندگی پس از قتل عام ساخته نمیشود؛ بلکه با جلوگیری از آن ساخته میشود.
دیپلماسی جلوی قتلعام را نمیگیرد؛ بلکه از آن جان سالم به در میبرد. رژیمی که در میانه مذاکرات میکشد، میآموزد که سرکوب هزینه ای واقعی ندارد. تحریمهای پس از خون نمیتوانند بازدارنده باشند؛ تنها پرونده ای برای ثبت تشکیل میدهند. جمهوری اسلامی این ریتم را استادانه فرا گرفته است: اول بکش، بعد مذاکره کن. با طول دادن مذاکرات در حالی که دارها فعال هستند، جهان به تهران میآموزد که قتلهای دولتی بدون پیامد است.
اگر ایالات متحده و اسرائیل قصد حمایت از مردم ایران را دارند، باید از دوگانگی کاذب «بیانیه ها» در مقابل «تهاجم» فراتر روند. آنها باید زود، به شکل محدود اما قاطع عمل کنند: حمله به مراکز نظامی سپاه و سرکوبگران ، اخلال دقیق در دستگاه امنیتی، ابزارهای آنی برای عبور از قطع اینترنت، حذف و تحریم فوری قضات و فرماندهانی که اعدامها را نظارت میکنند. از همه مهمتر، یک قانون آهنین باید رعایت شود: هیچ مذاکره ای در حالی که رژیم مردم خود را میکشد، مجاز نیست.
میزان خطر انتزاعی نیست. هر قیام آزمونی است که آیا قدرتهای خارجی قبل از شروع مرحله قتل عام اقدام خواهند کرد یا نه. هر تأخیر به تهران میگوید که سرکوب امن، پیشبینی پذیر و سودآور است. هر لحظه سکوت، نوعی همدستی است.
ایرانیان با آگاهی از هزینهها قیام میکنند. سوال این است که آیا واشنگتن و اورشلیم در لحظه ای که واقعاً اهمیت دارد—قبل از دارها، نه بعد از آن—اقدام خواهند کرد یا خیر.
رهبری شاهزاده رضا پهلوی و بازسازی وحدت ملی
در روز جهانی اقدام، ۱۴ فوریه، که توسط شاهزاده رضا پهلوی اعلام شده بود، نزدیک به یک میلیون ایرانی خیابانهای مونیخ، تورنتو و لس آنجلس را پر کردند. میلیونها نفر دیگر در سراسر اروپا، استرالیا و دیاسپورای وسیعتر به حرکت درآمدند. پرچمهای شیر و خورشید خیابانها را فرا گرفته بود و پوسترها تصویر شاهزاده را حمل میکردند. شعار مشخص بود: جاوید شاه.
این تجمع نمادین یا تخلیه احساسی نبود. این یک پیام استراتژیک بود. پس از دهه ها سرکوب، تبعید و تجزیه اجباری، ایرانیان چیزی را نشان دادند که جمهوری اسلامی با تمام توان تلاش کرده بود نابود کند: وحدت حول یک رهبر ملی شناخته شده. اتحادیه های کارگری، دانشجویان، جنبشهای زنان و شبکه های سیاسی تبعیدی کنار هم آمدند—نه به عنوان جناحهای رقیب، بلکه به عنوان یک بدنه سیاسی واحد که انسجام خود را اعلام میکند.
برای چهل و شش سال، رژیم با جلوگیری از دقیقاً این نتیجه زنده ماند. جامعه را اتمیزه کرد، رهبری را جرمانگاری کرد و تداوم ملی را با ترس ایدئولوژیک جایگزین نمود. ۱۴ فوریه محدودیتهای آن استراتژی را آشکار ساخت. آنچه ظاهر شد، نوستالژی نبود، بلکه مشروعیت بود—ریشه دار در حافظه تاریخی، حاکمیت ملی و دیدگاهی مشترک از دولت پسارژیم.
رهبری لوکس نیست؛ بلکه در لحظات انقلابی پیشنیاز بقاست. قیام بدون مرکز سیاسی به آسانی سرکوب، مصادره یا در خون غرق میشود. وسعت، انضباط و گستردگی جغرافیایی این بسیج نشان داد که ایرانیان دیگر به عنوان اعتراض کنندگان منفرد قیام نمیکنند؛ آنها دوباره به عنوان یک ملت سازمان مییابند—با یک نقطه محوری، یک پرچم و ادعایی برای قدرت.
این معادله راهبردی را تغییر میدهد. حمایت از مردم ایران دیگر موضع اخلاقی انتزاعی نیست. اکنون محور واضحی از رهبری و مشروعیت وجود دارد. برای ایالات متحده و اسرائیل، نادیده گرفتن این واقعیت، احتیاط نیست—کوربینی است. هر تأخیر اعتماد رژیم را تقویت میکند که میتواند ابتدا بکشد و بعد مذاکره کند. هر تردید علامتی است که وحدت دوباره با گورهای جمعی مجازات خواهد شد.
ایرانیان انتخاب خود را با آگاهی از هزینهها انجام دادهاند. آنها نشان دادهاند که از چه کسی پیروی میکنند و چه چیزهایی را حاضرند به خطر بیندازند. پرسش نهایی همچنان بدون تغییر است، اما واضحتر از همیشه: آیا واشنگتن و اورشلیم وقتی هنوز اهمیت دارد—قبل از دارها، نه بعد از آن—اقدام خواهند کرد؟
