تراژدی چپ ایران

نوشته بهروز فتحعلی – اندیشکده شهوند. در رفتار غالب فعالان و هواداران چپ، تناقضی شکل گرفت که از ده‌ها کتاب گویاتر بوده و هست 

تراژدی چپ ایران
تراژدی چپ ایران

همزمان با بازگشت برخی چهره‌های هنری و برنامه‌ریزی برای بازگشت گروهی از سیاسیون چپ و اصلاح‌طلب به ایران، واکاوی این پدیده که سال‌های درازی است به رفتاری معمول بدل گشته، حائز اهمیت می‌باشد. هدف این مقاله، بررسی چپ ایران از این منظر است.

در سپهر سیاسی نیم‌قرن اخیر ایران و از نگاه مشترک جریان‌های چپ، توافق بر سر اینکه «دشمن اصلی» کیست، همواره بر ترسیم جامعه مطلوب، رفاه ملی و آینده درازمدت کشور تقدم داشته است. وقتی آمریکا یا «امپریالیسم» تضاد اصلی معرفی شود، اهدافی چون مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی و نیل به پیشرفت و رفاه ملی، موضوعاتی «فرعی» به‌ حساب‌ آمده و به فردا موکول می‌گردند.

طنز تلخ تاریخ آنجاست که حکومتی که چپ، راه را برای ظهورش هموار کرد، خیلی زود به سراغ خود او آمد: زندان، شکنجه، اعترافات تلویزیونی، اعدام‌های بی‌رحمانه سال‌های اول دهه شصت و سرانجام کشتار سراسری زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷!

اگرچه سرکوب وحشیانه چپ توسط جمهوری اسلامی حقیقت غیرقابل انکاری است، اما این قربانی‌شدن، مسئولیت تاریخی جریان‌های چپ در انقلاب ۵۷ و مشروعیت‌بخشی به سیاست‌های ویرانگر رژیم برخاسته از آن را پاک نمی‌کند.

پس از فاجعه کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷، چپ ایران با فرصتی تاریخی برای بازنگری بنیادین به گذشته خود روبه‌رو شد. چپ، به بهای جان هزاران قربانی خود در این کشتار وحشیانه، می‌توانست پایان یک دوران فکری را اعلام کند، از نگاه ضدامپریالیِستیِ خود فاصله بگیرد و به‌جای حسرت خوردن برای «انقلاب ربوده ‌شده»، اصلِ آن رخداد و دستگاه فکری سازنده‌اش را نقد کند تا بدین ترتیب، «دادخواهی رفقای اعدامی»، بنیان فرهنگ سیاسی تازه‌ای شود. اما رهبران و فعالان این جریان، که عمدتاً در مهاجرت به سر می‌بردند، این فرصت تاریخی را با عجزی که در نقد و بازنگری گذشته خود داشتند، از دست دادند. تشکیلات، کوچک‌تر شدند و به‌تدریج، جای خود را به محافل دادند و بیانیه‌ها، بی آنکه از نقشی که چپ در ویرانی کشور داشت، سخنی به‌میان آورند، با واژگان تازه بازتولید شدند.

کم کم در رفتار غالب فعالان و هواداران چپ، تناقضی شکل گرفت که از ده‌ها کتاب گویاتر بوده و هست: نسلی که از «رفقای اعدامی» خود سخن می‌گفت، رفت ‌وآمد به سفارت جمهوری اسلامی، اخذ گذرنامه و سفر به ایران را به امری موجه تبدیل نمود؛ در اعلامیه ‌های خود از «رژیم کشتار» می‌گفت و در زندگی روزمره، همان رژیم را مرجع امور کنسولی تلقی می‌کرد؛ از «خاوران» سخن می‌راند و هم‌زمان، رفت ‌و‌آمد به سفارت همان رژیمی که بانی آن جنایت بود را امری فاقد معنای سیاسی می‌دانست؛ نسلی که به برای مصون ماندن از جمهوری جنایت ‌پیشه اسلامی ترک وطن کرده بود، سفرهای خود به وطنی که در اسارت همان رژیم بود را حق طبیعی خود به‌عنوان یک ایرانی قلمداد می‌کرد. اینجا بود که جریان چپ، با عادی‌سازی سفرهایی که تنها در هم‌سویی فکری با حاکمیت امکان‌پذیر بودند، سقوط کامل اخلاقی خود را در پیشگاه تاریخ، به نمایش گذاشت.

بسیاری از نیروهای چپ، که از متحدان اولیه حاکمیت اسلامی بودند، به ‌جای تجدیدنظر و ایستادن در کنار ملت، به یکی از عوامل ماندگاری حاکمیت بدل شدند. آنها، به مصداق موضع تاریخی کیانوری که می‌گفت: «ما را بکشید، اما با آمریکا مبارزه کنید!» تنها تظاهرات رسمی، جدی و پیگیر بزرگداشت قربانیان کشتار تابستان ۶۷ را که همه ‌ساله به ‌طور مرتب و به همت «جمعیت دفاع از زندانیان سیاسی- کلن» برگزار می‌شد، بایکوت می‌کردند و حاضر نبودند برای اعتراض به قتل رفقایشان، حتی به خیابان‌های امن آلمان بیایند؛ اما بی ‌هیچ شرمی، مصاحبه با نشریات داخلی وابسته به رژیم را (اگر صورت می‌گرفت،) توجیه می‌کردند.

نتیجه این روند، چپی شد بی‌کفایت، سالخورده و محفل‌زده؛ چپی گرفتار در گذشته ‌ای که هرگز جرأت کالبدشکافی کامل آن را پیدا نکرد؛ چپی با تشکل‌هایی با نام‌های پرطمطراق که اعضایشان به ‌سختی، یک سالن کوچک را پر می‌کنند؛ چپی که در یک تناقض آشکار، غرب را جهان‌خوار می‌داند، اما زندگی در آن را مفید و غیرقابل ‌چشم ‌پوشی؛ جمهوری اسلامی را، در بیانیه ‌ها، دشمن خطاب می‌کند و در امور شخصی، یک دولت عادی؛ چپی که ادعایش، به حضور در سفارت و گرفتن گذرنامه ختم می‌شود.

این جریان، که برای ویرانی آرمان داشت و برای ساختن برنامه ‌ای نداشت، از شاه و حکومت پهلوی، تصویر «وابسته به امپریالیسم»، از انقلاب، تصویر «آرمان‌خواهی» و از جمهوری اسلامی، تصویری از «نیروی ضدامپریالیستی» ساخت و هنوز هم «ضدامپریالیست بودن» را فضیلت می‌داند و کماکان، منافع ملی را قربانی تحلیل‌های ایدئولوژیک خود می‌کند.

تراژدی چپ ایران در این است که در همراهی با اسلام‌گرایان، در تخریب نقش داشت، اما پس از انقلاب، سهمی از قدرت نبرد و قربانی همان‌ متحدان انقلابی خود شد. این جریان، حتی پس از قتل‌عام یارانش، در برابر ملت، به حسابرسی تاریخی نپرداخت و سرکوب خود را به «اختلافِ درون‌خانوادگی» کاهش داد.

روشن است که در نقد این عادی‌سازی، نباید این نکته را از نظر دور داشت که سیاسی‌های امروز یا دیروز چپ، می‌توانند از تبعید خسته شوند، خانواده را بر مبارزه سیاسی مقدم بدارند یا حاضر نباشند هزینه ‌های مخالفت را بپردازند؛ اما حق آن را ندارند که سقوط اخلاقی خود در سفر یا بازگشت به ایران به بهای سازش‌ با رژیم ویرانگر جمهوری اسلامی را با مفاهیمی چون «میهن‌دوستی»، «عشق به وطن» یا «پیوند با مردم» تزئین کرده و «فضیلت سیاسی» بنامند.

چپ برای دهه ‌ها، حکومت پهلوی، پادشاهی، غرب و لیبرالیسم را محاکمه کرد، اما بزرگ‌ترین پرونده روی میزش، پرونده خودش است: جریانی که به ‌جای کمک به مسیر مدرن ‌شدن کشور، شیفته نفیِ نظم موجود شد؛ با نیروهای ارتجاعی هم‌مسیر گشت؛ امر پیشرفت و توسعه را قربانی توهم «امپریالیسم» کرد و پس از شکست نیز، نتوانست از بن‌بست فکری خود عبور کند.

گویا‌ترین نماد ِتاریخ  ِپس از شکستِ چپ، فاصله‌ میان این دو تصویر است:

عکس رفیق اعدام ‌شده در کتابخانه

گذرنامه جمهوری اسلامی در کنار چمدانی آماده برای سفر به ایران

این فاصله، فاصله میان ادعای تاریخی چپ ایران و واقعیت امروز آن است.