از مصر السیسی تا پایان اسلام سیاسی
السیسی علامت بیماری را تشخیص داد. او نمیدانست چگونه بیماری را درمان کند. نوشته راگو کندری، در نشریه تریبون استراتژیک اورشلیم
یک نظم عمیقاً مدنی و سکولار بهطور معجزهآسایی رقابتهای ژئوپلیتیکی عمیق خاورمیانه را حل نخواهد کرد. اما گرامر آنها را بهکلی تغییر خواهد داد. چرا فرمانهای از بالا به پایین نمیتوانند بحران منطقه را درمان کنند؟ السیسی علامت بیماری را تشخیص داد. او نمیدانست چگونه بیماری را درمان کند. در اول ژانویه ۲۰۱۵،عبدالفتاح السیسی، رئیسجمهور مصر، در برابر پژوهشگران دانشگاه الازهر ایستاد و فراخوانی بلندپروازانه برای یک «انقلاب دینی» صادر کرد. او هشدار داد که از نظر ریاضی و اخلاقی برای یک جامعه جهانی ۱.۶ میلیارد نفری از مسلمانان غیرممکن است که در رویارویی ایدئولوژیک دائمی با بقیه بشریت باقی بمانند، همانطور که در گزارشهای معاصر تایمز اسرائیل به تفصیل آمده است. این لحظهای نادر از صراحت یک رهبر عرب بود. السیسی اذعان کرد که بخشی از ساختار دینی-سیاسی منطقه اساساً ناپایدار شده است. او پژواک یک پارادایم در حال فروپاشی را شنید. اما بیش از یک دهه بعد، محدودیتهای شدید آنچه او پیشنهاد کرد به طرز چشمگیری آشکار شده است. السیسی علامت بیماری را تشخیص داد. او نمیدانست چگونه بیماری را درمان کند. سخنرانی او اغلب در محافل تحلیلی غربی و اسرائیلی به عنوان فراخوانی شجاعانه برای میانهروی در درون اسلام ستایش شده است. در واقع، این سخنرانی تله ساختاری تلاش برای حل یک مشکل تمدنی با یک ابزار بوروکراتیک را آشکار کرد. این نشان داد که چرا اسلام سیاسی نمیتواند از درون همان ماشین دولتی که تاریخی آن را توانمند ساخته است، خنثی شود. اگر میخواهیم بفهمیم مصر و خاورمیانه وسیعتر به کجا میروند، باید فراتر از زبان سطحی «اصلاحات» مدیریتشده توسط دولت نگاه کنیم و پرسش نهادی دشوارتری بپرسیم: چه نوع نظم حقوقی و سیاسیای ابزارسازی از دین را از نظر ساختاری غیرممکن میسازد؟ محدودیتهای اسلامِ مدیریتشده توسط دولت پیام السیسی به الازهر اساساً یک دستورالعمل مدیریتی بود: گفتمان خود را اصلاح کنید، برنامههای درسی خود را مدرن سازید و از تولید افراطگرایی دست بردارید. دولت پارامترها را تعیین میکند؛ نهاد مذهبی نیز به طور فرمانبردارانه خود را با خط جدید و تحویلدادهشده از سوی دولت تطبیق میدهد. این همچنان رویای پایدار مدرنیزاتورهای اقتدارگرا در سراسر منطقه است: اینکه دین را میتوان از بالا مهندسی کرد، مانند یک ترموستات تنظیم کرد و از طریق ترکیبی از بودجه، نظارت و فشار نهادی «تحت کنترل» نگه داشت. اما این استراتژی مبتنی بر یک سوءتفاهم عمیق دربارهی رقیب است. اسلام سیاسی صرفاً مجموعهای از ایدههای بد در حال گردش در فضا نیست؛ بلکه یک مدل حکمرانی است که اقتدار اخلاقی، قدرت حقوقی و بسیج اجتماعی را با یکدیگر ادغام میکند. تا زمانی که یک دولت به مشتق کردن مشروعیت نهایی خود از یک چارچوب مذهبی ادامه دهد — چه «رادیکال» نامیده شود چه «میانهرو» — مکانیسم ابزارسازی بهطور کامل دستنخورده باقی میماند. شما میتوانید شعارها، کتابهای درسی و مبلغان منصوب دولت را تغییر دهید. میتوانید سازمانها را سر ببرید، احزاب را ممنوع کنید و افراطگرایی را به زندان بیندازید. کاری که با این روش نمیتوانید انجام دهید، خلع سلاح کردن ابزار مرکزیای است که اسلام سیاسی را از نظر تاریخی قدرتمند ساخت: ادعای بنیادی مبنی بر اینکه دولت مجری یک نظم حقوقی الهی است. این همان اهرم دقیقی است که السیسی هرگز جرأت نکرد به آن دست بزند. پارادوکس درخواست از عالمان دینی برای «حل» بحران این پروژه اصلاحات دولتی از یک تناقض درونی رنج میبرد. این پروژه از نهادهای مذهبی محافظهکار که قدرت اجتماعیشان دقیقاً ناشی از انحصار آنها بر تعریف هنجارهای الهی است، میخواهد که به نام پلورالیسم و بیطرفی مدنی، داوطلبانه آن قدرت را محدود کنند. در عمل، این یعنی از دروازهبانان یک نظم مبتنی بر الهیات خواسته شود تا در ساخت یک نظام پساالهیاتی مشارکت کنند که نقش سیاسی خود آنها را منسوخ میکند. این از نظر ساختاری نامنسجم است. تا زمانی که الازهر و نهادهای مشابه به مشروعیت دولت گره خورده باشند، وظیفه آنها هرگز برچیدن اسلام سیاسی به عنوان یک شیوهی قدرت نخواهد بود. وظیفهشان این خواهد بود که آن را قابلقبولتر، قابلمدیریتتر و سازگارتر با شرکای خارجی بسازند — و پارادایم زیربنایی را دستنخورده باقی بگذارند. «میانهروی» به ابزار دیگری برای کنترل دولتی تبدیل میشود تا رهایی واقعی، لبهها را نرم میکند در حالی که مکانیسم هسته را حفظ میکند. از چارچوبهای شریعت تا حاکمیت مدنی راه خروج واقعی از این بنبست نه در میانهروی روحانیت و نه در پیامرسانی بهتر دولت نهفته است. این راه نیازمند جایگزینی سیستماتیک کامل پارادایم حقوقی و اجتماعی است. من در کتاب خود، «پایان اسلام سیاسی»، استدلال میکنم که با اسلام سیاسی نباید صرفاً به عنوان یک ایدئولوژی شورشی مبارزه کرد؛ بلکه باید به عنوان یک نظام حکمرانی از آن عبور کرد. زدودن واقعی رادیکالیسم نمیتواند یک تکامل معنوی باشد که توسط سرویسهای اطلاعاتی مدیریت شود؛ بلکه باید یک گذار نهادی آگاهانه و بدون سازش از چارچوبهای حقوقی مبتنی بر شریعت به یک قانون مدنی جهانی باشد که کاملاً مستقل از هر الهیاتی است. این معماری جایگزین بر سه ستون ناپذیر استوار است: تقدم قانون مدنی: چارچوبهای حقوقی باید منحصراً از قانونگذاری انسانی و فرآیندهای قانون اساسی مشتق شوند، نه از تفسیر الهیاتی. هنجارهای مذهبی میتوانند اخلاقیات خصوصی را هدایت کنند، اما خود دولت باید در زمینی کاملاً بیطرف بایستد. برابری مطلق شهروندی: حقوق نمیتواند یک امتیاز الهی باشد که توسط اکثریت مذهبی غالب به اقلیتهای تحملشده یا زنان اعطا میشود. برابری باید بدیهی و مطلق باشد. زنان، اقلیتهای قومی و غیرمؤمنان باید به عنوان شهروندان کامل بایستند زیرا نظم مدنی هیچگونه سلسلهمراتب ارواحی را به رسمیت نمیشناسد. زدودن وجههی مذهبی از هویت: وضعیت حقوقی، حمایتها و رابطهی یک شهروند با دولت باید کاملاً مستقل از تعلق مذهبی باشد. ایمان شخصی، جمعی و فرهنگی میشود — اما هرگز به بلیتی برای ورود به سطحی متفاوت از قانون تبدیل نمیشود. این معماری ایمان را ملغی نمیسازد؛ بلکه ایمان را از چنگال قدرت نجات میدهد. با ایجاد یک فضای مدنی و سکولار، شما دین را از انبار تسلیحات دولت خارج میکنید. چرا مهار کردن یک تلهی راهبردی برای اسرائیل است از منظر اسرائیل، مصرِ السیسی اغلب به عنوان «بازیگر مسئول» نهایی دیده میشود — رژیمی عملگرا که گروههای جهادی را مهار میکند، همکاری حیاتی امنیتی را حفظ میکند و از سرایت منطقهای جلوگیری میکند. از این منظر محدود، مهار اسلام سیاسی توسط دولت شبیه به یک دیوار آتشین بسیار موفق و ضروری در یک محلهی خطرناک به نظر میرسد. اما این دیدگاه، مهار تاکتیکی را با یک راهحل راهبردی اشتباه میگیرد. تا زمانی که نظم حقوقی و قانون اساسی مصر — حتی به طور نمادین — به مشروعیت مذهبی تکیه داشته باشد، بذرهای اسلام سیاسی عمیقاً در خاک خود دولت باقی میمانند. رژیمهای اقتدارگرا میتوانند جنبشهای اسلامگرا را دههها با نیروی محض سرکوب کنند. با این حال، هر بحران اجتنابناپذیر در مشروعیت دولت، هر فروپاشی اقتصادی و هر شکست سیستماتیک بار دیگر جمعیتها را به سمت آن بازیگران زیرزمینی سوق خواهد داد که به زبان عدالت الهی و مقاومت مقدس سخن میگویند. مهار کردن صرفاً زمان میخرد؛ این روش نمیتواند یک آیندهی پایدار بسازد. تغییر گرامر درگیری منطقهای شکست در عبور از اسلام سیاسی، کل فضای امنیتی پیرامون اسرائیل و سراسر خاورمیانه را شکل میدهد. تا زمانی که دولتها و بازیگران تجدیدنظرطلب خود را بر حسب مفاهیم مذهبی تعریف کنند، درگیریهای سیاسی بهطور خودکار به مبارزاتی کیهانی ارتقا مییابند. هر مذاکرهای به عنوان خیانت به خدا قاببندی میشود؛ هر سازشی به ارتداد تبدیل میشود؛ و تراژدیهای منطقهای به ابزارهای دائمی بسیج مقدس تبدیل میشوند. یک نظم عمیقاً مدنی و سکولار بهطور معجزهآسایی رقابتهای ژئوپلیتیکی عمیق خاورمیانه را حل نخواهد کرد. اما گرامر آنها را بهکلی تغییر خواهد داد. این درگیریها سرانجام در زبان عقلانی مرزها، حقوق حاکمیتی، ترتیبات امنیتی و تضمینهای قانون اساسی — و نه در واژگان جنگ مقدس و نجات مطلق — جنگیده، بحث و مدیریت خواهند شد. برای ثبات درازمدت منطقهای، این تفاوت انتزاعی نیست. این تفاوت تعیین میکند که آیا بحرانهای منطقهای میتوانند در محدودیّتهای معاملهی عقلانی مدیریت شوند، یا اینکه همچنان در اشکالی فوران خواهند کرد که خودِ سازش را گناه میدانند. طراحی بنیان جدید وقتی از پایان اسلام سیاسی سخن میگوییم، پیشبینی ناپدید شدن باور یا فرهنگ اسلامی را نمیکنیم. ما داریم از خستگی تاریخی یک پروژهی سیاسی خاص توصیف میکنیم: تلاش برای ساختن دولتهایی که مشروعیت و معماری حقوقیشان بر حاکمیت الهیاتی استوار است. مصر در سال ۲۰۱۵ نگاهی زودهنگام به آن خستگی به ما داد — رئیسجمهوری سکولار که در برابر نگهبانان ارتداد مذهبی ایستاد و از آنها خواست ایمان را تنظیم کنند تا جهان از ترسیدن از آن دست بردارد. حقیقت عمیقی که در آن لحظه نهفته بود این بود که مدل کهنه پاسخهای خود را به پایان برده بود. تراژدی اینجاست که پاسخ در همان پارادایم گرفتار ماند و از دین خواست تا به نجات دولت اقتدارگرا کمک کند. گسست واقعی تنها زمانی فرا خواهد رسید که منطقه جرات پیدا کند ایمان را از حاکمیت جدا کند و چارچوبهای سکولار، مدنی و برابریطلبانهای بسازد که ابزارسازی از ایمان را از نظر ساختاری غیرممکن سازد. السیسی ترک خوردن بنیان کهنه را شنید؛ وظیفهی دوران ما طراحی بنیان جدید است.
